مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

89

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بسوى خود ميخواند . ملكه بر پاى خاسته ، با حاجب بسوى پدر روان شد . پدر ، او را پهلوى خود بر تخت نشانده ، به او گفت : اى دختر ، بدان كه من امشب خوابى ديده‌ام و از آن خواب بر تو بيم دارم و ميترسم كه از اين سفر ، اندوهى بزرگ بر تو روى دهد . ملكه گفت : اى ملك ، در خواب چه ديدهء ؟ ملك گفت : اى فرزند ، ديدم كه بگنجى داخل شدم و در آن گنج ، مالى بسيار و گوهرها و ياقوتهاى بزرگ ديدم . از آن گنج ، هيچ‌چيز بر من پسند نيفتاد مگر هفت دانه گوهر كه از همه چيزهاى آن گنج بهتر بودند . من از آن هفت گوهر ، يكى را كه خوبتر و بهتر و درخشنده‌تر بود ، برگزيدم و او را بدست گرفته ، از گنج بدر آمدم . و از فرحى كه بدان گوهر داشتم ، دست گشوده ، اين سوى و آن سوى او همىديدم كه ناگاه پرندهء غريب كه از شهرهاى دور آمده بود ، از هوا فرود آمد و گوهر از دست من ربوده ، بسوى مكانى كه از آنجا آمده بود ، بازگشت . مرا ملامت و اندوه بگرفت و هراس بزرگ بر من روى داده ، از خواب بيدار شدم . آنگاه معبران خواسته ، خواب به ايشان بازگفتم . ايشان گفتند : آن هفت گوهر ، هفت دختران تواند كه خوردترين ايشان بىرضاى تو از تو دور افتد . اى دختر ، تو خوبترين و عزيزترين دختران منى و اينك بسوى خواهر خود سفر ميكنى . نميدانم ازين سفر بر تو چه خواهد رفت ؟ تو اين سفر ترك كن و بسوى قصر خود بازگرد . نور السنا چون سخن پدر بشنيد ، بتشويش اندر شد و بفرزندان خويشتن بترسيد و ساعتى سر به زير افكنده ، پس از آن گفت : اى پدر ، ملكه نور الهدى ضيافتى از بهر من مهيا كرده و چشم‌انتظار به راه من دوخته است و چهار سال است كه او مرا نديده . اگر من از زيارت او بازپس نشينم ، بر من خشم آورد . و ماندن من در پيش او يك ماه بيش نخواهد بود . و اى پدر ، كيست آن‌كه از شهرهاى ديگر بسوى جزاير واق تواند آمد و كسى چگونه بارض بيضا و جبل اسود و جزيرهء كافور تواند رسيد ؟ و از وادى پرندگان و وحشيان چگونه تواند گذشت كه بجزيرهء ما داخل شود ؟ تو خاطر آسوده دار كه كسى را يارى آن نيست كه بدين سرزمين پاى نهد . و پيوسته نور السنا در اجازت سفر با ملك سخن ميگفت تا اينكه ملك ، او را