مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
8
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حسن گفت : اى خواجه ، راست ميگوئى . پس از آن حسن بوته بر آتش نهاد . عجمى گفت : اى پسر ، چه ميخواهى بكنى ؟ حسن گفت : همىخواهم كه اين صنعت به من بياموزى . عجمى بخنديد و گفت : سبحان اللّه . اى پسر ، تو كمخرد هستى و هرگز بآموختن اين صنعت سزاوار نيستى . مگر كسى اين صنعت را در بازارها و رهگذر مردمان تواند آموخت ؟ اگر ما درين مكان به آن صنعت مشغول شويم ، مردمان ، كيمياگرى ما دانسته ، خبر نزد حاكمان برند و ما كشته خواهيم شد . اگر اى فرزند ، تو قصد آموختن اين صنعت دارى ، بايد كه بخانهء من آئى . در حال ، حسن دكان فروبسته ، با عجمى روان شد . گامى چند با او برفت . آنگاه سخن مادر يادش آمد و هزار خيال در پيش چشمش مصور شد و ساعتى سر به زير افكنده ، بايستاد . عجمى بسوى او نگاه كرده ، ديد كه ايستاده است . بخنديد و به او گفت : مگر تو ديوانهاى ؟ كه من بدينسان ترا نيك خواهم و تو گمان ميكنى كه از من بدى خواهى ديد . اگر تو از رفتن خانهء من هراس دارى ، مرا بخانهء خويش بر كه در آنجا اين صنعت بياموزمت . حسن گفت : اى عم ، چنين كن . عجمى گفت : در پيش روى من هميرو . حسن پيش افتاده ، عجمى در دنبال او هميرفتند تا بخانهء حسن برسيدند . حسن به خانه اندر شد و مادر خود را از آمدن عجمى آگاه كرد و عجمى بر در ايستاده بود . مادر حسن ، خانه را فرش بگسترد . حسن بيرون آمده ، عجمى را به خانه برد و طبقى برداشته ، بسوى بازار رفت . خوردنى گرفته ، بياورد و با عجمى گفت : اى خواجه ، بخور كه در ميان ما نان و نمكى باشد . و خداى تعالى از هركسى كه بنان و نمك خيانت كند ، انتقام كشد . عجمى تبسمى كرده ، گفت : اى فرزند ، كيست كه قدر نان و نمك بداند ؟ پس از آن عجمى با حسن به قدر كفايت خوردنى خورده ، گفت : اى حسن ، حلوا نيز از بهر من بياور . در حال ، حسن ببازار رفته ، حلواهاى گوناگون شرى كرده ، بازآورد و از سخن عجمى فرحناك بود . چون حلوا بخوردند ، عجمى گفت : اى فرزند ، چون تو كسى كجا توان پديد آورد كه راز بر او آشكار كنند ؟ پس از آن عجمى گفت : اى حسن ، دم و بوته حاضر آور .