مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

9

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حسن فرحناك شد و بسرعت بسوى دكان رفته ، اسباب بياورد و در برابر عجمى بنهاد . عجمى كاغذى بيرون آورد و گفت : اى حسن ، به حق نان و نمك كه اگر تو در نزد من عزيزتر از فرزند نبودى ، ترا بدين صنعت آگاه نميكردم . و لكن بدان كه در نزد من از اكسير بجز اين‌كه درين ورقه است ، چيزى نمانده . و اى فرزند ، بدان كه اگر نيم درم از آنچه درين ورقه است ، بده رطل مس بزنى ، آن ده رطل ، زر خالص گردد . پس از آن گفت : اى فرزند ، درين ورقه يكصد مثقال مصرى اكسير هست . پس از آنكه او تمام شود ، از بهر تو اكسيرى ديگر بسازم . حسن ورقه ازو گرفته ، بر آنچه در ورقه بود ، نظاره كرد . ديد كه از آن كحل نخستين زردتر و خوش‌رنگتر است . حسن گفت : اى خواجه ، نام اين چيست و در كجا يافت شود ؟ عجمى تبسمى كرده ، گفت : ترا پرسش از بهر چيست ؟ تو خاموش باش و طاسكى از خانه بياور و او را قطعه‌قطعه بريده ، در بوته بينداز . حسن چنان كرد كه عجمى گفت و او همىدميد تا بگداخت . عجمى اندكى از آنچه در ورقه بود ، ببوته فروريخت . در حال ، مسها گداخته ، زر خالص شد . حسن چون آن حالت بديد ، عقلش برفت و سخت فرحناك گرديد . عجمى گفت : اى حسن ، اكنون تو فرزند منى و در نزد من از جان عزيزترى و مرا دختريست كه به تو تزويج خواهم كرد . حسن گفت : من غلام توام . هرنكوئى كه با من كنى ، پاداش آن با پروردگار است . عجمى گفت : اى فرزند ، دل قوى دار و صابر باش كه سودها به تو خواهد رسيد . آنگاه عجمى قطعهء حلوا بگرفت و بر دهان نهاد و نميدانست كه به دو چه خواهد رسيد . چون قطعهء حلوا فروبرد ، بى خود گشت . عجمى سخت فرحناك گشته ، برپاى خاست و گفت : اى عرب‌زاده ، سالها بود كه در پى تو بودم تا ترا بدست آورم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .