مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
77
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
داشت ، بازنميگشت و همواره ميگريست و ميگفت ناگزيرم از اينكه يا با زن و فرزندان خود جمع آيم و يا به سختى جان دهم . اى خاتون ، من از آدميان ، كسى را به اين شجاعت و دليرى نديده بودم . عشق بر وى چنان چيره گشته كه از جان درگذشته و خود را به اين ورطهء خطرناك افكنده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون عجوز ، حكايت حسن با ملكه نور الهدى حديث كرد ، ملكه ، قصه حسن دانسته ، غضبناك شد و ساعتى سر به زير افكند . پس از آن سر بركرده ، گفت : اى عجوزك پليد ، ترا جرأت بدين مقام رسيده كه مردى را با خويشتن بجزاير واق آورده ، به شهر منش داخل ميكنى و از سطوت من نميترسى ؟ بزندگانى ملك سوگند كه اگر ترا حق تربيت بر من نمىبود ، ترا و او را به همين ساعت ببدترين عقوبتها ميكشتم كه ديگر كسى جرأت چنين كارهاى بزرگ نكند . و لكن اكنون بيرون شو و آدمى را نزد من آور . عجوز در حال بيرون آمد و بدهشت اندر بود و از غايت بيم نميدانست كه بكدام سوى رود . و حيران همىرفت تا بمكانى كه حسن در آنجا بود ، برسيد و به او گفت : برخيز و در نزد ملكه حاضر شو كه ترا پايان زندگانيست . در حال ، حسن برخاست و توكل بخداى تعالى كرده ، ميگفت : بار خدايا قضاى بد از من بگردان و مرا ازين بليت نجات ده . پس عجوز ، او را هميبرد تا در برابر ملكهاش بداشت . و در راه ، او را آموخته بود كه با ملكه چگونه سخن گويد . چون حسن در برابر ملكه حاضر شد ، ملكه را ديد كه نقاب بر روى خود آويخته . آنگاه حسن ، زمين بوسيده ، اين دوبيتى برخواند : اى بندهء دولت تو هرآزادى * شاگرد كفايت تو هراستادى