مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

78

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گر بستهء چرخ جز تو كس بگشادى * اميد مرا سوى تو نفرستادى چون حسن ، شعر بانجام رسانيد ، ملكه ، عجوز را اشارت كرد كه با حسن گويد تا جواب او بشنود . عجوز گفت : اى جوان ، ملكه رد سلام كرد و ميگويد كه : نام تو چيست و از كدام شهرى و زن و فرزندان تو چه نام دارند ؟ حسن با زبانى فصيح و دل قوى گفت : اى ملكه زمان ، مرا نام ، حسن و شهر من بصره است و نام زن من ، خود نمىشناسم . ولى فرزندان من يكى ناصر و ديگرى منصور نام دارند . ملكه گفت : اى آدميزاد ، زن تو فرزندان ترا از كدام شهر برده ؟ حسن گفت : اى ملكه ، از شهر بغداد برده است . ملكه گفت : آيا در وقت پريدن ، سخنى گفته بود يا نه ؟ حسن گفت : آرى . با مادر من گفته بود كه چون پسر تو بازآيد و زمان جدائى دركشد و آرزومند ديدار من شود و شوق و وجدش بجنبش آيد ، بسوى جزيره واق آمده ، از ملاقات من بهره‌مند گردد . ملكه نور الهدى سرى جنبانيده ، گفت : اگر او ترا نمىخواست ، اين سخن بمادر تو نميگفت و مكان خود را به تو معلوم نميكرد و ترا بسوى شهر خويش نميخواند . حسن گفت : يا سيدة الزمان ، من آنچه روى داده بود ، با تو گفتم و چيزى را از تو نپوشيدم . اكنون از تو همىخواهم كه مرا در پناه خود جاى دهى و بزن و فرزندان خويشم برسانى و پاداش نيكو از پروردگار بگيرى . پس از آن حسن گريان گشته ، اين بيت برخواند : امروز كه دستگاه دارى و توان * بيخى كه بر سعادت آرد بنشان ملكه نور الهدى ديرگاهى سر به زير افكند . پس از آن سر بركرده ، بحسن گفت : به تو رحمت آوردم و قصد كردم كه هردخترى كه در بلاد من باشد ، به تو بنمايم . اگر زن خود را شناسى ، او را به تو سپارم . و اگر او را نشناسى ، ترا بكشم و بر در خانهء اين عجوز بر دارت كنم . حسن گفت : اى ملكهء روزگار ، من اين شرط قبول كردم . پس از آن ، اين ابيات برخواند :