مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
76
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نرسم ، خود را هلاك خواهم كرد . كه چنين زندگانى به من سودى ندارد . و ملكه آن جزيره كه ايشان در آنجا فرود آمده بودند ، نور الهدى نام داشت . و او را هفت خواهر بود كه در نزد ملك اكبر ، پادشاه جزاير هفتگانه بود . و نور الهدى دختر بزرگ او در آن شهرى كه حسن منزل داشت ، حكمرانى ميكرد . چون عجوز ، حسن را ديد كه از جان درگذشته و از ديدن زن و فرزندان خود ناگزير است ، برخاسته ، روى بقصر ملكه نور الهدى گذاشت و بر ملكه داخل گشته ، در برابر او زمين ببوسيد . چون عجوز ، حق تربيت در ذمّت ملكه داشت ، بدان سبب در نزد ملكه ، عزيز بود . فى الحال ، ملكه نور الهدى بر پاى خاسته ، او را در آغوش گرفت و پهلوى خويشتن بنشاند و از سبب مسافرت او بازپرسيد . عجوز گفت : اى خاتون ، سفر من سفر مباركيست . اى ملكهء روزگار ، چيزى عجيب با خود آوردهام و همىخواهم كه ترا بر او آگاه كنم تا در حاجت او يارى كنى . ملكه گفت : اى دايه ، آن چيست و در كجاست ؟ عجوز ، حكايت حسن را از آغاز تا انجام با او حديث كرد . ولى اندامش از بيم هميلرزيد تا اينكه در پاى ملكه افتاده ، گفت : اى خاتون ، شخصى در ساحل در زير دكه پنهان گشته ، از من پناه خواست . من او را پناه داده ، در ميان سپاه دختران با خود آوردم و او را بدين شهر داخل كرده ، پيوسته من او را از سطوت تو ميترسانيدم . ولى او از شوقى كه