مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
70
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و حكايت پرندگان كه چگونه بحوض اندر شدند و او چگونه يكى از ايشان را صيد كرده ، به خود تزويج كرد و از آن زن ، او را دو پسر متولد شد ، همه را بيان كرد . چون عجوز سخن او بشنيد ، سر خويش بجنبانيد و گفت : سبحان اللّه . چگونه سالم بدين مكان رسيدهء و به من دچار گشتهء ؟ كه اگر جز من به ديگرى دچار ميگشتى ، هرآينه كشته ميشدى و به مقصود خويشتن نميرسيدى . اكنون مرا فرض است كه حاجت تو برآورم و در پديد آوردن مقصود تو بكوشم تا به زودى به مقصود رسى . و لكن اى فرزند ، بدان كه زن تو در جزيرهء هفتم از جزاير واق است و ميانه ما و او هفتماهه راه مسافتست . و پس از هفت ماه راه ، مكانيست كه او را ارض الطيور گويند كه از بسيارى صيحهء پرندگان و آواز پرهاى ايشان ، كسى سخن كسى را نتواند شنيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز بحسن گفت : از آن مكانى كه او را ارض الطيور نامند ، چون يازده شبانروز مسافت طى شود ، سرزمينى است كه او را ارض الوحوش نامند . كه از شدت صيحهء وحشيان و شيران و پلنگان و گرگان ، چيزى شنيده نمىشود . و از آن سرزمين چون بيست روزه مسافت طى شود ، مكانى پيش آيد كه آن را ارض الجن خوانند . و در آنجا از شدت صيحهء جنيان و از بسيارى شرر و دخانى كه از دهان ايشان برميآيد ، راهها مسدود شود و ديدها نبينند و گوشها نشنوند و كسى نتواند كه به عقب نگاه كند . و در آن مكان ، سواران ، سرهاى خويشتن بقرپوس زينها نهند و تا سه روز سر نتوانند برداشت . پس از آن كوهيست بزرگ و نهريست روان كه بجزاير واق پيوستهاند . و در كنار آن نهر ، كوهى ديگر هست كه آن را واق نامند . و واق ، نام درختى است در آن كوه كه