مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
71
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شاخهاى آن بسرهاى آدميان ماند كه در هنگام برآمدن آفتاب ، آن سرها بيك دفته بگويند : واقواق سبحان الملك الخلاق . چون ما آواز بشنويم ، بدانيم كه آفتاب برآمده و همچنين در وقت غروب آفتاب نيز آواز از آن سرها بلند شود و همان كلمه اعادت كنند . و بدان كه تمامت اين لشكر ، دختران هستند و حاكم ما زنى است از جزيره هفتمين . و اين هفت جزيره را مسافت يكساله راه هست . و در نزد ما مردان نتوانند ماند و مردان بدين مكان نتوانند رسيد . و در ميان ما و ملكه ، يكماهه راهست و تمامت رعيت جزاير هفتگانه در زير دست اوست و قبايل جان و عفريتان نيز در فرمان او هستند و او از ساحران ، چندان در زير حكم دارد كه شمار ايشان جز خداى تعالى ، كس نداند . اگر تو ازينها هراس دارى ، ترا با كسى بساحل بفرستم تا در كشتى نشسته ، بسوى بلاد خوى روى . و اگر در نزد ما اقامت توانى كرد ، ترا ممانعت نكنم و در چشم من جاى دارى تا ترا به مقصود رسانم . حسن گفت : اى خاتون ، من از تو مفارقت نكنم تا بزن و فرزندان خويش ملاقات نكنم و يا اينكه درين راه بميرم . عجوز گفت : خوشدل باش كه به زودى ترا به مقصود رسانم و ملكه را از آمدن تو آگاه سازم تا تو را يارى كند و در پديد آوردن مطلوب تو بكوشد . حسن ، عجوز را دعا گفت و در عاقبت كار خود متفكر بود و دورى فرزندان و رنجهاى غربت بخاطر آورده ،