مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
63
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چه ديد و چگونه فرود آمد ؟ شيخ گفت : اى حسن ، حديث كن كه در سر كوه چه ديدى و چگونه فرود آمدى ؟ حسن زرگر ، عجايبى كه ديده بود ، بازگفت و حديث اعادت كرده ، كشتن بهرام مجوسى و پريدن زن خويش و بردن فرزندان و رنجهائى كه كشيده بود ، همه را بيان كرد . حاضران شگفت ماندند و روى بشيخ ابو الرويش كرده ، گفتند : يا شيخ المشايخ ، اين جوان ، مسكين است . بايد كه تو او را يارى كنى و زن و فرزندانش را خلاصى دهى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مشايخ گفتند : بايد كه تو او را يارى كنى . شيخ گفت : اى برادران ، اين كاريست خطرناك . شما ميدانيد كه رسيدن بجزاير واق دشوار است و اهل آنجا را سطوت و لشگريان بسيار است . و من سوگند ياد كردهام كه بسرزمين ايشان پاى ننهم و در هيچ كار بديشان متعرض نشوم . اين جوان به دختر پادشاه بزرگ ، رسيدن كى تواند ؟ و كيست كه او را يارى تواند كرد ؟ گفتند : يا شيخ الشيوخ ، اين جوان از شدت عشق ، خود را بمهلكه انداخته و از جان درگذشته . كتابى از برادر تو شيخ عبد القدوس بسوى تو آورده . بر تو واجب است كه او را يارى كنى . آنگاه حسن برخاسته ، در پاى شيخ ابو الرويش افتاد و دامن او را گرفته ، بر سر نهاد و گريان گشته ، سوگندش داد كه : مرا بزن و فرزندان خويش برسان كه بدون آنان ، مرا زندگى نشايد . اين بگفت و بگريست . حاضران بگريستن او بگريستند و بشيخ گفتند : با اين مسكين نكوئى كن و پاداش نيكو غنيمت شمار . شيخ گفت : انشاء اللّه به قدر طاقت ، او را يارى كنم . حسن از سخن شيخ ، شادمان شد و دستهاى او و حاضران را بوسه داد . درين هنگام ، شيخ ابو الرويش ، دوات و قرطاس گرفته ، كتابى بنوشت و او را ختم كرده ، بحسن داد و انبانچهء كه در آن بخور و آتشزنه و سنگ بود ، به او