مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
64
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
داده ، گفت : اين انبانچه نگاهدار . هروقت كه به سختى درافتى ، آتش افروخته ، بخور بسوزان و مرا ياد كن . كه فى الفور حاضر شوم و ترا از آن سختى برهانم . پس از آن يكى از حاضران را گفت كه : از بهر حسن ، عفريتى از جنيان پرنده حاضر آور . چون عفريت حاضر شد ، شيخ ، نام او را بازپرسيد . گفت : نام من دهنش بن فقطش است . شيخ گفت : نزديك من آى . عفريت نزديك آمد . شيخ ، دهان بر گوش او نهاده ، به او سخنى گفت . عفريت سرى جنبانيده ، خاموش شد . شيخ بحسن زرگر گفت : اى فرزند ، برخيز و بر دوش عفريت سوار شو . چون ترا بسوى آسمان بالا برد و تسبيح ملايك به گوش تو آيد ، مبادا آنكه تسبيح گوئى . كه تو و اين عفريت هلاك خواهيد شد . حسن گفت : هرگز سخن نگويم و لب بتسبيح نگشايم . شيخ گفت : اى حسن ، در روز دوم ، سحرگاهان اين عفريت ، ترا بسرزمينى كه در سپيدى چون كافور باشد ، بگذارد . تو ده روز تنها هميرو تا بدروازه شهرى برسى . آنگاه به شهر اندر شو و از پادشاه آن شهر بازپرس . چون با او جمع آئى ، سلام داده ، دست او را ببوس و اين كتاب به او برسان . بهرچه او ترا اشارات نمايد ، چنان كن . حسن فى الحال برخاسته ، بر دوش عفريت سوار شد . مشايخ ، او را دعا كردند و بعفريتش بسپردند . عفريت بر هوا شد . يك شبانهروز برفت . پس از آن فرود آمده ، او را در سرزمينى كه مانند كافور سپيد بود ، بگذاشت و خود بازگشت . حسن تا ده روز تنها روان بود تا بدروازهء شهرى رسيده ، داخل شهر شد و از ملك جويان گشت . او را بملك دلالت كردند . و دانست كه نام او ملك حسون ، پادشاه ارض كافور است و او را لشگريست بسيار و خواستهء دارد بىشمار . حسن دستور خواسته ، نزد ملك شد . ديد پادشاهيست بزرگوار . بر آستانش بوسه داد . ملك گفت : حاجت تو چيست ؟ حسن ، كتاب بملك داد . ملك ، كتاب گرفته و سرى جنبانيده ، بيكى از خاصان خود گفت : اين جوان را بدار الضيافه ببر . حسن را بدار الضيافه بردند . سه روز در آنجا ماند و در نزد او جز خادمكى نبود . چون روز چهارم شد ، خادم ، او را گرفته ، در پيش ملك حاضر