مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
62
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حاجت تو چيست ؟ حسن دست برده ، كتاب بشيخ داد . شيخ ، كتاب گرفته ، بغار بازگشت و بحسن سخنى نگفت . چنانچه شيخ عبد القدوس گفته بود ، تا پنج روز بانتظار نشسته ، هميگريست و اين ابيات همىخواند : ز عشقت اى عمل غمزهء تو خونخوارى * بسى كشيد تن مستمند من خوارى گهى بگريم بر ياد تو به صد حسرت * گهى بنالم در عشق تو به صد زارى مكن برنج گرفتار بيش ازين دل من * گران بود بقيامت ترا گرفتارى چون صبح روز ششم بدميد ، شيخ ابو الرويش بيرون آمد و جامهء سفيد در بر داشت . حسن را بدرون رفتن اشارت كرد . حسن داخل غار گشته ، فرحناك شد و تا نيمهء روز ، شيخ ، او را همىبرد تا بدرى پولاد برسيد . شيخ در گشوده ، حسن را بدهليزى زرنگار داخل كرد و همىرفتند تا بساحتى وسيع كه باغى در ميان داشت ، برسيدند . حسن باغى ديد خرمتر از بهشت كه درختان بارور درهم پيوسته بودند و در چهار سوى آن ساحت ، چهار غرفه در مقابل يكديگر بودند . و در هرغرفه ، حوضى از رخام و در ركنهاى حوضها صورت شيرى بود زرين . و در كنار هرحوضى ، كرسى از عاج نهاده و بهر كرسى ، شخصى نشسته ، كتابى بسيار در برابر داشت و در پيش هريكى از ايشان مجمرى زرين پر از آتش بود و بخور در مجمر مىسوخت و در برابر هريكى از ايشان شاگردها نشسته . آن مشايخ ، كتابها بر ايشان ميخواندند . چون شيخ ابو الرويش و حسن داخل شدند ، مشايخ بر پاى خاسته ، بر ايشان تعظيم كردند . شيخ ابو الرويش بايشان اشارت كرد كه حاضران را بازگردانند . آن چهار شيخ ، حاضران را بازگردانيده ، با شيخ ابو الرويش بنشستند و از حالت حسن بازپرسيدند . شيخ بحسن اشارت كرد كه : حديث خود بازگوى . حسن سخت بگريست و حكايت خود حديث كرد . مشايخ گفتند : مگر اين پسر همانست كه مجوسى او را در پوست شتر بكوه سحاب بالا برده ؟ حسن گفت : آرى من همانم . گفتند : اى شيخ ابو الرويش ، چون بهرام مجوسى او را بحيلت بفراز جبل سحاب برد ، او در آنجا از عجايب