مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

58

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دهليز آن غار برفتند . بقلعهاى بزرگ برسيدند و روى بسوئى آوردند كه در آنجا دو در مسين بزرگ بود . شيخ عبد القدوس يكى از آن درها گشوده ، بدرون شد و در فروبسته ، بحسن گفت : در همين‌جا بنشين و زينهار كه در گشوده ، بدرون آئى كه من به زودى بسوى تو بازخواهم گشت . شيخ ساعتى غايب شد . پس از آن بيرون آمده ، اسبى زين و لگام كرده با خود بياورد و بحسن گفت : بدين اسب سوار شو . پس از آن ، شيخ در ديگر بگشود . بيابانى وسيع پديد گشت . شيخ عبد القدوس بحسن گفت : اى فرزند ، اين مكتوب بگير و با اين اسب همىرو . هروقت بينى كه اين اسب بر در چنين غارى بايستاد . تو از اسب فرود آى و لگام اسب بقربوس زين انداخته ، او را يله كن . كه او بغار اندر شود . ولى تو بدرون غار مرو و تا پنج روز بدر او بايست . چون روز ششم شود ، شيخى سياه كه جامهء سياه و ريشى سفيد و بلند دارد ، از غار بدر آيد . تو دست او را بوسه ده و دامن او را گرفته ، بر سر نه و گريان شو تا اينكه به تو رحمت آورده ، از حاجت تو بازپرسد ، آنگاه اين كتاب به او ده ، كه او كتاب از تو گرفته ، با تو سخن نگويد و ترا در همان مكان گذاشته ، بغار بازگردد . تو پنج روز ديگر در آن مكان توقف كن و تنگدل مباش . در روز ششم اگر آن شيخ ، خود بسوى تو آيد ، بدان كه حاجت تو روا خواهد شد . و اگر يكى از غلامان او بدر آيد ، همان غلام ، قصد كشتن تو خواهد كرد ، و السلام . و اى فرزند ، بدان كه هر كس كارى بزرگ پيش گيرد ، از هلاك خويشتن نترسد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شيخ عبد القدوس بحسن زرگر گفت كه : هركس كارى بزرگ پيش گيرد ، از هلاك نه‌انديشد . اگر تو بخويشتن بيم دارى ، خود را به اين ورطه ميانداز و به همان پيل سوار گشته ، نزد خواهران خود بازگرد كه ايشان ترا به وطن