مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
59
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خويشت برسانند . حسن گفت : اى شيخ ، تا به مقصود خويش نرسم ، مرا از زندگانى ، سودى نخواهد بود . به خدا سوگند كه از اين راه بازنگردم . پس از آن بگريست و اين ابيات بخواند : سر جانان ندارد هركه او را خوف جان باشد * بجان گر صحبت جانان بيابى رايگان باشد مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برتابد * خسك در راه مشتاقان بساط پرنيان باشد ندارد با تو بازارى مگر شوريده احوالى * كه مهرش در ميان جان و مهرش بر دهان باشد چون شيخ عبد القدوس ابيات بشنيد ، دانست كه او بازنخواهد گشت و سخن درو كارگر نخواهد شد . آنگاه گفت : اى فرزند ، بدان كه جزاير واق ، هفت جزيرهاند و در آنها لشكريست انبوه و همه لشكريان ، دختران هستند . و ساكنان جزاير هفتگانه ، عفريتان و ساحران و گروههاى مختلف هستند . هركس بسرزمين ايشان رود ، بازنتواند گشت . ترا به خدا سوگند مىدهم كه ازين خيال محال بازگرد و بدان كه دخترى كه تو قصد او كردهء ، دختر پادشاه همهء اين جزيرههاست . رسيدن تو بر وى محال است . اى فرزند ، تو سخن من بنيوش . شايد خداى تعالى ترا بهتر ازو عوض دهد . حسن گفت : اى خواجه ، اگر در عشق او بند از بندم جدا شود ، سر موئى از محبت او كم نگردد و ناگزيرم از اينكه بجزيرهء واق رفته ، زن و فرزندان خود ببينم . و انشاء اللّه بازنگردم مگر اينكه او را با فرزندان خود بازآورم . شيخ گفت : چون ترا همت بدين پايه است ، سفر كن . حسن گفت : اى شيخ ، هميخواهم كه مرا دعا كنى ، شايد كه خداى تعالى مرا بزن و فرزندان خود برساند . پس از آن گريان گشته ، اين ابيات برخواند : ز عشق چشمهء نوش تو اندرين مدت * برفت رخم از آب ديدگان جيحون