مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

53

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود * ورنه هيچ از دل بىرحم تو تقصير نبود من ديوانه چو زلف تو رها ميكردم * هيچ لايقترم از حلقهء زنجير نبود تا مگر همچو صبا باز بزلف تو رسم * حاصلم دوش بجز نالهء شبگير نبود چون خواهر حسن ، ابيات ازو بشنيد و او را بى خود افتاده ديد ، فرياد برآورده ، طپانچه بر روى خود زد . چون حسن به خود آمد ، حالت خويش حديث كرد و پريدن ملكه بازگفت و از آنچه دخترك در وقت رفتن بمادر او گفته بود ، ايشان را آگاه كرد كه گفته است اگر قصد ملاقات من كند ، بجزاير واق بيايد . چون دختركان اين سخن بشنيدند ، به يكديگر نظاره كرده ، سر به زير افكندند و پس از ساعتى سر بر كرده ، گفتند : اى حسن ، اگر ترا دست به آسمان رسد ، بزن خود نيز توانى رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن چون اين سخن از دختركان بشنيد ، سرشكش از ديده روان گشت و اين ابيات برخواند : ز دل برآمدم و كار برنمىآيد * ز خود برون شدم و يار درنمىآيد درين خيال بسر شد دريغ عمر عزيز * بلاى زلف سياهت بسر نمىآيد هميشه تير سحرگاه من خطا نشدى * كنون چه شد كه يكى كارگر نميآيد چون ابيات بانجام رسانيد ، بگريست . و دختركان بگريستن او بگريستند و ايشان را دل بر وى بسوخت و با او مهربانى كردند و به رسيدن مقصودش دعا گفتند . آنگاه خواهر حسن گفت : اى برادر ، خاطر آسوده دار و صبر كن كه به مقصود برسى . هركه شكيبا شود ، مقصود يابد . كه الصبر مفتاح الفرج . و شاعر در اين معنى گفته است :