مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

482

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و هركس كه از او هزار ميخواست ، دو هزار بر او عطا مىكرد . پس از آن به فقرا و مساكين بپرداخت و احسان‌ها بر ايشان همىكرد . و ملك چشم بر آن دوخته بود و ياراى آن نداشت كه سخنى گويد . و معروف همىداد و همىبخشيد تا اينكه هفتصد بار متاع را تمام كرد . پس از آن روى بلشگريان كرده ، از زمرد و ياقوت و لؤلؤ و مرجان ، مشت‌مشت بديشان بداد . ملك گفت : اى فرزند ، خود را از اين گونه بخشش نگاهدار . كه بارها اندكى بر جا مانده . معروف جواب داد : در نزد من از اين‌گونه چيزها بسيار است . پس معروف را سخن براستگوئى شهره يافت و كسى تكذيب او نتوانست . و او را پيوسته كار ، عطا و بخشش بود ، از آن‌كه هر چه ميخواست ، خادم خاتم از بهر او مهيا ميكرد . پس از آن خازن ملك نزد ملك آمده ، گفت : خزانه از زر و گوهر پر شد . تتمت بارها بكجا جاى دهيم ؟ ملك بمكانى ديگر اشارت كرد . چون زن معروف اين حالت بديد ، خرسنديش افزون شد و شگفت مانده بود و با خود گفت : كاش ميدانستم كه اين‌همه چيز از كجا روى داده . و بازرگانان نيز بسبب عطيتى كه معروف با ايشان كرده بود ، فرحناك شدند و او را دعا كردند . و اما على بازرگان با خود ميگفت : كاش ميدانستم كه اين چه دام گسترده و چه حيلت كرده كه بدين خزاين مالك شده كه اگر اين مال از دختر ملك ميبود ، نميتوانست بدينسان به فقرا بذل كند . پس از آن معروف نزد زن خويش رفت . دختر ملك ، خندان و شادان باستقبال او برآمد و دست او را ببوسيد و به او گفت : مگر تو مرا مسخره ميكردى و يا آزمايش ما همىنمودى كه ميگفتى من فقير بودم ، از زن خود گريخته‌ام ؟ الحمد للّه كه از من در حق تو تقصيرى نرفت . تو حبيب منى و در نزد من از تو عزيزتر كس نيست ، خواه فقير باشى و خواه غنى . و همىخواهم كه مرا خبر دهى از اينكه قصد تو از آن سخن چه بود ؟ معروف گفت : خواستم كه ترا آزمايش كنم تا ببينم كه ترا محبت خالص است يا به جهت زر و مال است . مرا ظاهر شد كه محبت تو خالص بوده . چون تو در محبت راستگو بودى ، من نيز قدر و قيمت ترا بشناسم .