مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

483

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن به مكان خلوت رفته ، دست بر نقش خاتم بسود . در حال ابو السعادات ، لبيك‌گويان حاضر شد و گفت : اى خواجه ، چه مىخواهى ؟ معروف گفت : حله‌اى از حله‌هاى پادشاهى از بهر زن خود ميخواهم و گردن‌بندى هميخواهم كه چهل گوهر يتيم داشته باشد . ابو السعادات گفت : سمعا و طاعة . پس از آن غايب شد و آنچه معروف خواسته بود ، در اندك‌زمانى حاضر آورد . و معروف ، حله و گردن‌بند برداشته ، نزد ملكه شد و آنها را بملكه داده ، گفت : برخيز اينها را بپوش . چون ملكه را چشم بر آن حله و گردن‌بند افتاد ، از شادى ، عقلش پريدن گرفت . آنها را بپوشيد . پس از آن گفت : اى خواجه ، قصد من اينست كه اينها را بركنده ، به جهت عيدها نگاه دارم . معروف گفت : آنها را برمكن . كه در نزد من از آنها بسيار است . ملكه از اين سخن فرحناك شد . چون كنيزكان ، ملكه را با آن حلى و حلل بديدند ، فرحناك شدند . معروف ، ايشان را در همانجاى گذاشته ، به مكان خلوت شد و دست بنقش خاتم سود . خادم خاتم حاضر آمد . معروف به او گفت : صد خلعت فاخر و صد دست زرينه بياور . ابو السعادات ، خواستهء او را در اندك‌زمانى حاضر آورده و معروف آنها را گرفته ، بانگ بر كنيزكان زد . كنيزكان بر او گرد آمدند و بهريكى خلعتى و زرينه‌اى بداد . كنيزكان ، خلعت و زرينه پوشيده ، مانند حوران بهشت شدند . و ملكه در ميان ايشان چون ماه در ميان ستارگان بود . در آن هنگام ، ملك به قصد دختر خويش آمد . دختر را با كنيزكان بدانسان ديد . عقلش حيران شد و در آن كار خيره ماند . پس از آن بيرون آمده ، آنچه ديده بود ، با وزير خود بازگفت و از او سؤال كرد كه : اى وزير ، اين حالت را سبب چيست ؟ وزير گفت : اى ملك ، بازرگانان به اين حالت نتوانند بود . از آن‌كه بازرگان ، كتان را ساليان دراز نگاهدارد و تا سودى نكند ، نفروشد . در بازرگانان ، چنين كرم نباشد . و بازرگانان را اين‌گونه مال‌ها و گوهرها بدست نيايد . كه يكى از اين گوهرها در نزد ملوك يافت نشود . چگونه بازرگانى را چنين گوهرها بخروار تواند بود ؟ بناچار اين كار سببى دارد . اگر تو مطاوعت من كنى ، من حقيقت كار