مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
481
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گريخته ، نزد من آمد . او بىچيز و پريشانحال بود . اين بارها از كجا آورد ؟ شايد دختر ملك از بيم رسوائى ، حيلتى از بهر او تدبير كرده . كه ملوك از اينگونه چيزها عاجز نيستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، على مصرى چون سبب زينت شهر بدانست ، بمعروف بازرگان دعا كرد . گفت : خداى تعالى پرده از وى برندارد و او را رسوا نكند . و اما بازرگانان ديگر فرحناك شدند و گفتند : اكنون كه بارهاى معروف دررسيد ، وامهاى خويشتن بازپس گيريم . پس از آن ملك با لشگريان بيرون آمدند و ابو السعادات بسوى معروف بازگشته ، معروف را از تبليغ رسالت آگاه كرد . پس معروف گفت صندوقها و متاعها باستران بنهادند . و خود ، حلهء ملوكانه پوشيده ، در تخت روان بنشست . او را شوكت و حشمت از ملك افزونتر بود . نيمهء راه طى كرده بودند . ناگاه ملك با لشگريان دررسيد و معروف را ديد كه حلهء ملوكانه پوشيده ، در تخت روان نشسته است . از اسب فرود آمده ، بمعروف سلام داد . و تمامى بزرگان دولت ، زمين نياز بوسيدند و بر همهكس آشكار شد كه معروف را دعوى راست بوده است . پس معروف با موكب بزرگ به شهر اندر آمد . بازرگانان بسوى او رفته ، آستان او ببوسيدند . آنگاه على بازرگان مصرى گفت : اى استاد حيلتگران ، چگونه اين حيلت برپا كردى ؟ معروف بسخن او بخنديد و بقصر اندر آمده ، بكرسى بنشست و گفت : زر بخزانهء عم من فروريزيد و بارهاى متاعها نزد من آوريد . پس خادمان ، بارها يكيك همىآوردند و در برابر معروف همىگشودند تا اينكه هفتصد بار متاع نزد او حاضر آوردند . معروف ، بهترين آن متاعها برگزيده ، گفت : اينها را نزد ملكه بريد تا بكنيزكان و خادمان بذل كند و ببازرگانانى كه وام بر ذمت معروف داشتند ، از آن متاعها بداد .