مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

476

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

معروف زمانى بانتظار بنشست . پس از آن با خود گفت : مرد مسكين را از كار خود مشغول كردم . بهتر آنست كه برخاسته ، بجاى او شيار كنم . آنگاه شيارافزار گرفته ، گاوها براند . اندكى شيار كرده بود كه شيارافزار به چيزى گرفته و گاوان بايستادند . معروف بشيارافزار نظر كرده ، ديد كه بحلقهء زرين درگرفته . خاك يك‌سو كرده ، حلقه را در ميان لوح سنگى از مرمر استوار يافت . جهد و كوشش كرده ، آن سنگ از جاى خود بركند . در زير او دريچه و پلكانى ديد . از پلكان به زير رفته ، مكانى يافت كه مانند گرمابه ، چهار مصطبه داشت . كه مصطبه اول از زمين تا سقف پر از زر و دومين پر از زمرد و مرجان و سيمين پر از ياقوت و بلخش و فيروزج و چهارمين پر از الماس و نگينهاى قيمتى است . و در صدر آن مكان صندوقيست از بلور كه پر از گوهرهاى يتيم است و هرگوهرى به مقدار جوزيست بزرگ . و در روى صندوق ، حقه‌اى ديد زرين . از ديدن آن در عجب شد و سخت فرحناك گشت و با خود گفت : كاش ميدانستم كه اين حقه چيست . پس از آن حقه بگشود . يكى انگشترى در آن حقه ديد كه طلسماتى چند بر آن نوشته بودند . آنگاه دست بخاتم بسود . گوينده‌اى لبيك‌گويان برآمد كه : اى خواجه ، چه ميخواهى ؟ اگر تعمير شهرى را قصد كرده‌اى و يا تخريب بلدى همىخواهى ، اقدام كنم . و اگر كشتن پادشاهى اراده كرده‌اى ، همين ساعتش بكشم . معروف پرسيد : اى شخص ، تو كيستى ؟ جواب داد : من خادم اين خاتمم . هركس كه مالك اين خاتم شود ، مرا خدمت او واجب آيد و هرحاجتى كه خواهد ، آن را برآورم . و مرا در فرمان او مسامحت نباشد . و من سلطان جنيانم و شمارهء لشگر من هفتاد قبيله و هرقبيله ، هفتاد هزار است . و هريكى از آنها بهزار عفريت حاكم است و هرعفريت ، هزار شيطان در زير حكم دارد كه هرشيطانى را هزار جنى ، تابع است و همه ايشان تابع منند و مخالفت من نتوانند كرد . من نيز به حكم اين طلسمات كه بر اين خاتم نقش است ، خادم اين خاتمم و خداوند اين خاتم را مخالفت نتوانم كرد . اينك تو مالك اين خاتمى و من خادم تو هستم . هرچه