مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
477
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميخواهى ، طلب كن . كه فرمانبردار توام و هروقت در هرجا كه به من محتاج شوى ، دست بنقش اين خاتم بنه . كه مرا در نزد خود خواهى يافت . و مبادا اينكه دو دفعه دست را بخاتم بسائى كه مرا از آتش اين نامها خواهى سوخت و پشيمان خواهى شد . حالت من و اين خاتم اين بود كه گفتم ، و السلام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خادم خاتم ، معروف را از حالت خود آگاه كرد ، معروف از او پرسيد : نام تو چيست ؟ جواب داد : ابو السعاداتست . معروف گفت : اى ابو السعادات ، اين مكان كجاست ؟ ابو السعادات گفت : اين مكان ، گنج شداد بن عاد است . من در حيات او خادم وى بودم و اين خاتم او است كه در گنج خود گذاشته ، و لكن نصيبهء تست . معروف گفت : قادرى باينكه آنچه در اين گنج است ، به روى زمين بيرون برى ؟ ابو السعادات گفت : آرى به آسانى توانمش بيرون برد . معروف گفت : آنچه در اين گنج است ، همه را بيرون بر و چيزى نگذار . آنگاه ابو السعادات بدست خويش اشارت به زمين كرد . زمين بشكافت . غلامانى خردسال و ماهروى بيرون آمدند و طبقهاى زرين پر از زر بياوردند و آنها را خالى كرده ، بازگشتند . دوباره پر كرده ، بياوردند و همواره زر و گوهر ميآوردند تا اينكه در گنج چيزى نماند . پس از آن ابو السعادات بيرون آمده ، گفت : اى خواجه ، همهء آنچه در گنج بود ، بيرون آورديم . معروف گفت : اين پسران خردسال كيستند ؟ جواب داد : ايشان فرزندان منند و اين شغل ، شايستهء آن نبود كه خادمان جمع آورم . اكنون آنچه مىخواهى ، طلب كن . معروف گفت : قادرى بر آنكه ستوران و صندوقها حاضر آورى و اين مال بر صندوق نهاده ، باستران بار كنى ؟ ابو السعادات جواب داد : اين كار به آسانى توانم كرد . آنگاه فريادى بزد . فرزندان او جمع آمدند و ايشان هشتصد تن بودند . بايشان گفت : پارهاى به صورت