مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

475

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود را تسلى داده ، وزير را سرزنش كرد . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما معروف بازرگان سوار گشته ، در بيابان بىآب‌وعلف و گياه روان شد و حيران بود . نمىدانست كه بكدام شهر شود و از محنت جدائى ملكه همىگريست و اين ابيات همىخواند : بناى صبر خرابى گرفت از دل من * بناى صبر مرا كرد فرقت تو خراب شبم چو زلف تو بىتو دراز گشت و سياه * ز نور روى تو بايد شب مرا مهتاب مخواه طاقت صبر از دلم بفرقت خويش * چو تاب زلف تو از من ببرد طاقت و تاب چون ابيات بانجام رسانيد ، سخت بگريست و راهها به روى او بسته شد و مرگ را بزندگى بگزيد و از غايت حيرت مانند سرمستان همىرفت تا اينكه وقت ظهر بشهرى كوچك برسيد . در خارج شهر ، فلاحى ديد كه با دو گاو شيار همىكند . چون معروف را نهايت گرسنگى روى داده بود ، بسوى او رفته ، سلامش داد . زارع رد سلام كرده ، به او گفت : اى خواجه ، مگر تو از مملوكان سلطانى ؟ معروف جواب داد : آرى . زارع گفت : در نزد من بضيافت فرود آى . معروف گفت : اى برادر ، من در نزد تو چيزى نمىبينم كه به من طعام دهى . زارع گفت : اى خواجه ، تو فرود آى . شهر نزديك است . من به شهر رفته ، چاشت از بهر تو و عليق از براى اسب بياورم . معروف گفت : حال كه شهر نزديك است ، من خود زودتر از تو به شهر توانم رسيد كه طعام بخورم . مرد زارع گفت : اى خواجه ، اين شهر كافرانست و از محقرى بازندارد و در آنجا بيع و شرى نكنند . تو التماس من بپذير و در نزد من فرود آمده ، خاطر من بدست آور كه من بسوى شهر رفته ، به زودى بازگردم . معروف فرود آمد . زارع او را گذاشته و به شهر روان شد .