مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

470

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخواست و به او گفت : خلعت از براى وزرا و امرا و خداوندان مناصب بياور . خازن ، هرآنچه معروف خواست ، حاضر آورد . و معروف هركسى را درخور مقام او خلعت و زر مىداد . تا بيست روز كار همين بود و از متاع‌هاى او خبرى نرسيد . پس از آن خازن ديد كه در خزانه چيزى نماند . ناچار نزد ملك شد و در نزد او جز وزير ، كسى نبود . خازن زمين بوسيده ، گفت : اى ملك ، ترا از چيزى بياگاهانم كه اگر نگويم ، بسا هست كه از من مؤاخذه كنى . بدان كه خزانه خالى گشته و در او چيزى كم برجاى مانده . اگر ده روز حال بدين‌منوال گذرد ، در خزانه چيزى نخواهد ماند . ملك گفت : اى وزير ، متاعهاى داماد من نرسيده . وزير بخنديد و گفت : اى ملك ، زندگانيت دراز باد كه عجب غافلى و هنوز اين نصاب و كذاب را راستگو مىپندارى . بنعمت تو سوگند كه او را نه بارى و نه متاعى و نه مرگى كه ما را از او خلاص كند . كه او همواره دام بر تو همىنهاد تا اينكه دختر ترا تزويج كرد و مال ترا تلف نمود . تا كى تو از اين شياد غافلى ؟ ملك پرسيد : اى وزير ، چه بايد كرد كه حقيقت حال او بر ما معلوم شود ؟ وزير جواب داد : اى ملك ، برازهاى مرد ، جز زن ، ديگرى نتواند آگاهى يافت . تو خادمى فرستاده ، دختر خويش حاضر كن و در پشت پرده‌اش بنشان تا من حقيقت حال اين مرد از او سؤال كنم . ملك گفت : اين راى صوابست . ولى بزندگانى خودم سوگند كه اگر معلوم كنم كه او نصاب و كذابست ، او را ببدترين عقوبت بكشم . پس از آن ملك ، دختر خويش را بخواست . و او را در پشت پرده حاضر آوردند . گفت : اى پدر ، فرمان چيست ؟ ملك گفت : با وزير سخن بگو . ملكه گفت : اى وزير ، چه مىخواهى ؟ وزير گفت : اى خاتون ، بدان كه شوهر تو مال پدر ترا تلف كرد و ترا بىمهر تزويج نمود و پيوسته ما را وعده ميدهد كه بارها و متاع‌هاى من خواهد آمد . وعدهء او خلاف و از بارها و متاعهاى او اثرى ظاهر نگشت . تو ما را از كار او خبر كن . ملكه گفت : او را سخن اينست كه مال در نزد