مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

471

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

من بسيار است و هروقت كه نزد من آيد ، گوهرها و ذخيره‌ها و متاعهاى گران‌قيمت خويش هميشمارد . ولى من چيزى نديده‌ام . وزير گفت : اى خاتون ، ميتوانى كه امشب با او ملاطفت كنى و به نرمى با او بگوئى كه حقيقت كار خود با من بگو و از هيچ‌چيز هراس مكن كه تو شوهر منى و من بدى بر تو نمىپسندم . تو مرا بياگاهان تا من تدبيرى كنم كه راحت تو در آن باشد . چون او بحقيقت كار خود اعتراف كند ، تو ما را از كار او آگاه كن . ملكه گفت : اى پدر ، من طريق آزمايش بهتر شناسم و نيك ميدانم كه او را چگونه تجربت كنم . پس از آن ملكه بقصر بازگشت . هنگام شام ، معروف به عادت معهود نزد وى آمد . ملكه برپاى خاسته ، خدعه و حيلت بنهايت رسانيد و گفت كه : خدعهء زنان از تو دور باد . كه هروقت ايشان را بمردان كارى افتد ، فروتنى و لابه از حد ببرند . القصه ، ملكه با شوهر خود ملاطفت ميكرد و پيوسته با او سخنان نرم همىگفت تا اينكه عقل او را بدزديد . چون ديد كه شوهر محو او گشته ، با او گفت : اى حبيب من و اى روشنى ديدهء من ، روزگار ، ترا از من دور نگرداند و داغ جدائى تو بر دل من ننهد كه محبت تو بر دل من جاى گرفته و آتش عشق تو خرمن وجود من پاك سوخته و هرگز من ملال ترا نخواهم و بدى بر تو نميپسندم . و لكن قصد من اينست كه مرا از حقيقت كار خود بياگاهانى . از آن‌كه چراغ دروغ ، بىفروغ و در همه‌وقت ، دروغ سودى نمىبخشد . تو تا كى دروغ ميگوئى و بر پدر من دام همىنهى ؟ مرا بيم از آنست كه رسوا شوى و دروغ تو بر وى آشكار گردد و او بر تو خشم آورد . همىخواهم كه از كار تو آگاه گشته ، تدبيرى كنم كه سبب نجات تو باشد . تو حقيقت حال با من بگو و از چيزى هراسم مكن . تا چند دعوى ميكنى كه من بازرگانم و مرا بارها و متاعها هست و زر و سيم و گوهر من بسيار است ؟ اكنون ديرگاهيست كه تو بارهاى من و متاعهاى من همىگوئى و از آنها خبرى و اثرى ظاهر نگشته و بدين‌سبب ، آثار اندوه در جبين تو آشكار است . اگر سخنان تو راست نيست ، مرا آگاه كن تا از بهر تو تدبيرى كنم .