مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
464
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سخن من بر تو آموختم و من ترا بمردم شناسانيدم . مگر اين سخن من بر تو آموخته بودم كه با من بازگوئى ؟ معروف جواب داد : سخن دراز ناكرده برو . مگر من فقيرم ؟ بدرستى كه من متاع بسيار دارم . وقتى كه بارهاى من برسد ، مردم ، حق خود را يك بر دو از من بگيرند . من بايشان محتاج نيستم . آنگاه على بازرگان در خشم شد و گفت : اى بىادب ، اكنون كه تو بىشرمانه با من دروغ ميگوئى ، من بر تو نمايم كه چكار خواهم كرد . معروف جواب داد : آنچه از دستت برآيد ، چنان كن . بازرگانان بايد صبر كنند تا بارهاى من برسد . آنگاه متاع خويشتن با زيادتى بگيرند . آنگاه على مصرى او را گذاشته ، برفت و با خود گفت : من پيش از اين او را مدحت كردهام . اگر اكنون مذمتش گويم ، دروغگو خواهم شد و از آن كسان باشم كه در مثل گفتهاند : اگر كسى را مدحت كند ، پس از آن مذمتش گويد ، دو دروغ گفته خواهد بود . در اين كار ، حيران و متفكر بود كه بازرگانان نزد او آمده ، گفتند : اى على ، با معروف تاجر گفتگو كردى يا نه ؟ على گفت : اى مردمان ، من از او شرم ميدارم كه مرا نيز در ذمت او هزار دينار هست . من با او سخن نتوانم گفت . شما وقتى كه وام به او داديد ، با من مشورت نكرديد . شما را بر من سخنى نيست . شما از او مطالبت كنيد . اگر وام ادا نكند ، شكايت بپادشاه بريد و با او بگوئيد كه مرد كذاب و نصاب ، وام بر ما نهاده ، بشيادى مالهاى ما گرفته و ما در كار خويش با آن مرد حيرانيم كه او سخاى زايد الوصف دارد و هرچه از ما گرفته ، مشتمشت به فقرا بذل كرده . اگر او بىچيز ميبود ، دل بر اين نمىنهاد كه مشتمشت زر بفقيران دهد و اگر او مال ميداشت ، راستى سخنش عيان ميگشت و بارهاى او تا اكنون ميرسيد . و ما از براى او بارى نمىبينيم . او را دعوى اينست كه مرا بضاعتها و متاعهاست و من بر آنها سبقت كردهام و ما هرمتاع را كه نام برديم ، او گفت نزد من اين متاع بسيار است . ولى ديرگاهى رفته كه از بارهاى او خبرى نرسيده و ما را بر ذمت او شصت هزار دينار است . و همهء اين مال از ما گرفته ، به فقرا داده است . و او در سخا و كرم ، مانند ندارد .