مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

465

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از قضا آن ملك را طمع از اشعث افزونتر بود . آنگاه كرم و سخاى معروف بشنيد . طمع بر او غلبه كرده ، با وزير گفت : اگر اين بازرگان را مالى بسيار نمىبود ، اين‌همه سخا و كرم ازو سرنمىزد و بارهاى او بناچار خواهد رسيد . در آن هنگام ، او مالى بسيار به اين بازرگانان ، زياده بر آنچه وام گرفته ، خواهد داد . من بر آن مال از ايشان سزاوارترم . پس مرا قصد اينست كه با او معاشرت كنم و مودت نمايم تا اينكه بارهاى او برسد . آنچه كه اين بازرگانان خواهند گرفت ، من آن را بگيرم و دختر خود را به او تزويج كرده ، مال او را بمال خود بياميزم . وزير گفت : اى ملك ، من او را حيلت‌گر و شياد همىپندارم . و پيوسته طماع را خانه ، ويران و خراب گشته . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير گفت كه : من او را حيلت‌گر و شياد همىپندارم . ملك گفت : اى وزير ، من او را امتحان كنم تا بدانم كه او شياد است و يا اينكه در دعوى خود راستگو است . وزير گفت : چگونه امتحان خواهى كرد ؟ ملك گفت : در نزد من نگينى هست . آن بازرگان را در پيش خود حاضر آورم و او را در پهلوى خود نشانده ، اكرامش كنم . پس از آن نگين به او دهم . اگر نگين را بشناسد و قيمت آن بداند ، شك نيست كه او از خداوندان نعمت است . و اگر آن را نشناسد ، يقين كه شياد است . او را ببدترين عقوبت بكشم . پس از آن ملك ، كسى را فرستاده ، معروف را بخواست . چون معروف حاضر شد ، ملك را سلام داد . ملك رد سلام كرده ، او را در پهلوى خويش بنشاند و با او گفت : معروف بازرگان توئى ؟ گفت : آرى . ملك گفت : بازرگانان را گمان اين است كه شصت هزار دينار وام بر ذمت تو دارند . آيا راست است آنچه ميگويند يا نه ؟ معروف گفت : آرى . ملك پرسيد : چرا مالهاى ايشان رد نميكنى ؟