مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
462
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سرخ عنابى نيز دارى ؟ جواب داد : بسيار . و از هرچيز كه بپرسيدند ، او جواب ميگفت : بسيار . پس از آن بازرگانى با على مصرى گفت : اگر بخواهد ، هزار خروار متاعهاى قيمتى بار تواند بست ؟ على مصرى گفت : از يك انبار از جملهء انبارهاى خويش بار تواند بست . پس در آن هنگام سائلى بدريوزگى درآمد . يكى از بازرگانان ، نيم درم و پارهاى از ايشان ربع درم داده ، غالب ايشان هيچ چيز ندادند . چون نوبت بمعروف رسيد ، مشتى زر بسائل داد . سائل او را دعا كرده ، برفت . بازرگانان تعجب كردند و گفتند : اينگونه بذل بعطاياى ملوك ميماند كه او زر بمشت همىدهد . اگر او را خواستهء بيشمار نمىبود ، زر بمشت نمىتوانست داد . چون ساعتى بگذشت ، زنى آمد فقير . مشتى زر نيز گرفته ، به او داد . آن زن دعاگويان روان شد و گدايان را از قضيت آگاه كرد . يكيك بسوى او آمده ، مشتى زر بگرفتند تا اينكه هزار دينار زر را بفقيران بذل كرد . پس از آن كف بر كف سوده ، گفت : حسبنا اللّه و نعم الوكيل . 25 شاه بندر تجار پرسيد : اى خواجه معروف ، ترا چه روى داد ؟ معروف جواب داد : غالب مردمان اين شهر ، فقرا و مساكين بودهاند . اگر من ميدانستم كه آنها بدينسان هستند ، در خورجين ، مقدارى مال با خود آورده ، بر ايشان احسان ميكردم . مرا بيم از آنست كه بارها دير رسد و مرا طبيعت چنانست كه سائل رد نتوان كرد و اكنون مرا مالى نمانده . اگر فقيرى آيد من به او چگويم ؟ مرا عادت نه اينست كه سائلان رد كنم . بدين سبب اندوه من زيادت شد . همىخواهم كه هزار دينار زر باشد كه من آنها را تصدق كنم تا بارهاى من برسد . شاه بندر گفت : باك نيست . آنگاه خادمى فرستاده ، هزار دينار بخواست . چون خادم ، زرها بياورد ، شاه بندر تجار ، زرها بمعروف داد . معروف بهريكى از فقرا كه بر وى ميگذشت ، زر همىداد تا اين كه هنگام ظهر شد . مؤذن بانگ براورد . بازرگانان برخاسته ، بجامع شدند و فريضه بجا آوردند . آنچه كه از هزار دينار در نزد معروف باقى مانده بود ، بر سر نمازگزاران بپاشيد . مردم از كار او آگاه گشته ، او را دعا كردند و بازرگانان از سخاى او شگفت ماندند .