مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
461
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و نود و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، على بازرگان با معروف گفت : من ترا با همهء بازرگانان شناسا كنم تا اينكه ببيع و شرى بنشينى و با ايشان بدهى و بستانى . زمانى نميگذرد كه تو خداوند مال شوى . پس چون بامداد شد ، على بازرگان هزار دينار بمعروف داده ، حلهاى بر وى بپوشانيد و او را باسترى سوار كرده ، غلامى بوى بداد و به او گفت : همهء اينها را به تو بخشيدم . كه تو رفيق منى و اكرام تو بر من واجب است . تو اندوهگين مباش و سيرت زشت زن خود را از ياد ببر و او را به كسى ذكر مكن . معروف گفت : خداى تعالى ترا پاداش نيكو دهد . پس از آن غلام در پيش او همىرفت تا او را بسوى تجار برسانيد . و همهء بازرگانان نشسته بودند و على بازرگان مصرى در ميان ايشان نشسته بود . پس چون على مصرى او را بديد ، بر پاى خاست و خود را بسوى او انداخت و دست او را ببوسيد و بر وى سلام داده ، گفت : اى رئيس بازرگانان و اى خداوند بزرگى و احسان ، ما را مشرف ساختى . پس از آن روى ببازرگانان كرده ، گفت : اى بازرگانان ، اين بازرگانى است معروف نام . بر او سلام كنيد و او را بزرگ شماريد . كه او را قدر و منزلت ، بسيار رفيع است . پس از آن على مصرى ، معروف را از استر فرود آورد . بازرگانان بر وى سلام كردند و على بازرگان بهريكى از ايشان جداجدا او را مدحت ميكرد . تا اينكه بازرگانان ، معروف را در صدر بنشاندند و بر وى گرد آمدند و ميوهها و شربتها از بهر او حاضر آوردند و شاه بندر تجار نيز بملاقات او آمده ، سلامش داد . و على مصرى بازرگان در حضرت ايشان با معروف گفت : اى خواجه ، از فلان متاع چيزى با خود آوردهاى ؟ معروف جواب داد : بسيار . در آن روز ، على مصرى نامهاى همهء متاعها با او آموخته و قيمت آنها ياد داده بود . پس يكى از بازرگانان پرسيد : اى خواجه ، جوخ اصفر آوردهاى ؟ جواب داد : بسيار . پرسيد :