مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

460

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

راست پنداشته ، مكانى از بهر من خالى كردند . من بايشان گفتم كه : در ميان شما كسى هست كه هزار دينار به من وام دهد كه هنگام آمدن بارها ، وام بر وى رد كنم ؟ ايشان هزار دينار به من بدادند . من ببازار رفته ، به آن زرها بضاعت شرى كردم و آن را بفروختم . پنجاه دينار سود كردم . دوباره بضاعت خريدم و با مردم معاشرت كردم . ايشان مرا دوست داشتند . من ببيع و شرى بنشستم . مال من بسيار شد . و اى برادر ، بدان كه صاحب مثل گفته است : كار دنيا همه نيرنگ و فسونست و در شهرهائى كه ترا در آنجاها نشناسند ، هرچه خواهى بكن . و تو اى برادر ، اگر بهر كس كه از تو سؤال كند ، بگوئى كه من پاره‌دوز و فقيرم و از زن خود گريخته‌ام و ديروز از مصر بدر آمده‌ام ، هيچ‌كس ترا تصديق نكند و تا در اين شهر اقامت كنى ، مسخرهء ايشان خواهى شد . و اگر گوئى كه عفريت ، مرا بر دوش گرفته ، بياورد ، همه كس از تو بگريزند و بگويند كه اين مرد ، جنى است . قرب او محل آفت و مايهء مخافت است . و اين بدنامى از براى من و تو خواهد ماند . زيرا كه مردمان اين شهر ميدانند كه من از شهر مصرم . معروف پرسيد : پس چه بايد كرد ؟ بازرگان گفت : من ترا بياموزم كه چكار كنى . فردا هزار دينار زر بر تو شمارم و ترا بر استرى سوار كنم و غلامى پيش روى تو اندازم كه ترا بسوق تجار برساند . آنگاه تو ميان بازرگانان شو و من نيز در ميان ايشان هستم . وقتى كه ترا ببينم ، از بهر تو بر پاى خيزم و ترا سلام دهم و ترا ببوسم و قدر و منزلت ترا بزرگ گردانم و هرچيز كه من از تو سؤال كنم و بگويم كه فلان صفت متاع آورده‌اى ، تو بگو بسيار آورده‌ام . و اگر ترا از من بپرسند ، من ترا در چشم ايشان بزرگ گردانم و ترا در نزد ايشان بتوانگرى و كرم ، صفت كنم . و اگر سائلى پيش تو آيد ، تو آنچه ميسر شود ، به او بده . پس بازرگانان بسخن من اعتماد كنند و ترا بزرگ و كريم شمارند و ترا دوست دارند . پس از آن من ترا مهمان كنم و بازرگانان نيز از بهر تو مهمان كنم تا همهء ايشان ترا بشناسند و تو ايشان را بشناسى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .