مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
46
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به خانه درآمدند و مخزن بگشودند . مسرور ، صندوق بيرون آورده ، پيراهن پر از صندوق بگرفت و در بقچه فروپيچيده ، او را بنزد سيده زبيده آورد . سيده زبيده ، او را گرفته ، به اين سوى و آن سوى بگردانيد و از حسن صنعت او شگفت ماند و با دخترك گفت كه : جامهء پر تو همين است ؟ دخترك گفت : آرى اى خاتون . پس دست برده ، او را بگرفت و شادان بود . آنگاه بر پاى خاسته ، پيرهن بگشود و فرزندان در بغل گرفت و پيرهن در بر كرده . بقدرت خداى تعالى ، مرغكى شد خوشخطوخال . و با زبان فصيح گفت : اى خاتونان ، آيا درين لباس ، نيكوتر از نخستين هستم يا نه ؟ حاضران بگفتند : اى خاتون خوبان ، تو در هرلباس خوبى . آنگاه دخترك گفت : اى خاتون ، كارى از همهء اين كارها بهتر خواهم كرد و آن اينست . در حال ، پرها بگشود و با فرزندان خود بپريد و در فراز قصر بنشست . حاضران ، چشم حسرت بسوى او دوخته ، به او گفتند : اى پرىروى ، ما چنين كار نديده بوديم . پس از آن ملكه خواست كه بسوى بلاد خود پرواز كند . حسن را بخاطر آورده ، گفت : اى خاتونان ، بشعر من گوش دهيد و اين ابيات برخواند : من كه آزرى ماه تابانم * دختر پادشاه پريانم رفته روزى بدم بحوض اندر * با پرىزادگان سيمينبر