مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
47
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پيرهن كندم از بر چون عاج * نى بر من ز عاج گيرد باج گرنه آن پيرهن مرا ببر است * آدمى را همىبمن ظفر است حسن بصرى از كنارى زود * آمد آن پيرهن ز من بربود او مرا شوى شد من او را زن * من صنم بودم او مرا چو شمن پسرت رفت و حيلتى كردم * پيرهن را بدست آوردم كردمش در بر و روم ايدر * شادمان سوى مام و سوى پدر چون بيايد مرا شود مشتاق * گو سفر كن سوى جزيرهء واق 1 چون ابيات بانجام رسانيد ، سيده زبيده به او گفت : اى خاتون خوبرويان ، فرود آى تا چشم از جمال تو سير شود . دخترك گفت : هيهات كه آب رفته بجوى بازآيد . پس از آن با مادر حسن گفت : اى خاتون ، چون پسر تو بازآيد و آرزوى ملاقات من كند ، در جزاير واق بسوى من آيد . اين بگفت و با فرزندان خود بپريد . مادر حسن ، گريستن آغاز كرد و طپانچه بر سر و روى خود زد تا اينكه بى خود گشت . چون به خود آمد ، سيده زبيده به او گفت : اى مادر ، من نمىدانستم كه چنين حادثه روى خواهد داد . اگر تو مرا آگاه ميكردى ، ترا متعرض نميشدم . و تو با من نگفتى كه او از جنيانست . اى مادر ، مرا بحل كن . عجوز چون چاره نداشت ، گفت : اى سيده ، ترا بحل كردم . پس از آن از قصر خلافت بدر آمده ، بسوى خانهء خود روان شد . چون به خانه رسيد ، گريان شد و طپانچه بر خويشتن همىزد تا بى خود افتاد . چون به خود آمد ، از جدائى دخترك و فرزندان او بوحشت اندر شد و بديدار فرزندش آرزومند گرديد و اين ابيات برخواند : فراق و هجر كه آورد در جهان يا رب * كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق بسى نماند كه كشتى عمر غرق شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق چگونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق پس از آن برخاسته ، سه صورت قبر بنا كرد و شبانروز همىگريست . چون