مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
455
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كن . معروف پارهدوز گفت : ايها القاضى ، آن را بزن من بده . آنگاه ربع دينار از قاضى بگرفت و قاضى در ميان ايشان صلح داده ، گفت : اى زن ، فرمان شوهر ببر . و تو نيز اى مرد ، با او مدارا كن . پس زن و شوهر با يكديگر به حكم قاضى صلح كرده ، بيرون آمدند . زن از راهى و شوهر از راهى ديگر بدكان روانه شد و در دكان بنشست . ناگاه فرستادگان قاضى نزد او حاضر آمده ، گفتند : خدمتانهء ما بده . معروف گفت : قاضى ، خود از من چيزى نگرفت و ربع دينارى به من بذل فرمود . خادمان گفتند : اگر قاضى از تو بگيرد و يا بر تو بذل كند ، ما را به آن كارى نيست . بايد خدمتانهء ما بدهى . پس او را گرفته ، در بازار به اين سوى و آن سوى بكشيدند . پارهدوز ناگزير برمانده ، آلتهاى پارهدوزى خود بفروخت و نصف بخادمان قاضى داده ، ايشان را بازگردانيد . و خود دست بر وى دست نهاده ، بيكار و محزون نشسته بود . ناگاه دو مرد قبيح المنظر دررسيدند و به او گفتند : اى مرد ، برخيز و در نزد قاضى حاضر شو كه زن تو بقاضى شكايت آورده . پارهدوز بايشان گفت : قاضى در ميان من و او صلح داده است . ايشان گفتند : ما از نزد قاضى ديگر آمدهايم . پارهدوز برخاسته ، با ايشان برفت . چون زن خود را ديد ، به او گفت : اى تخمهء ناپاك ، آيا من و تو صلح نكرديم ؟ زن به او گفت : مرا با تو صلح نمانده . آنگاه پارهدوز پيش رفته ، حكايت خود با قاضى حديث كرد و به او گفت كه : فلان قاضى ، ساعتى پيش از اين ميانهء من و او صلح داده . قاضى به آن زن گفت : اى پليدك ، اگر شما صلح كرده بوديد ، بهر چه بشكايت آمدى ؟ زن گفت : ايها القاضى ، اين پس از صلح كردن ، دوباره مرا بزد . قاضى بايشان گفت : اكنون صلح كنيد . ولى اى مرد ، تو او را ديگر مزن . و اى زن ، تو نيز مخالفت او مكن . پس زن و شوهر با يكديگر صلح كردند . قاضى با معروف گفت : خدمتانهء خادمان بده . او خادمان را خدمتانه داده ، بسوى دكان متوجه شد و دكان گشوده ، مبهوت و حيران بنشست .