مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
456
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ناگاه مردى دررسيد و گفت : اى معروف ، برخيز و در جائى پنهان شو كه زنت شكايت نزد والى برده . اينك خادمان والى در جستجوى تواند . در حال ، معروف برخاسته ، دكان فروبست و بسوى باب النصر بگريخت . و او را از قيمت آنهائى كه فروخته ، پنج درم باقى مانده بود . چهار درم آن را نان خريده ، نيم درم پنير شرى نمود و از زن خويش ميگريخت . و آن فصل ، فصل زمستان بود و هنگام عصر . پس چون از دروازه بيرون شد ، باران سخت بر وى بباريد و جامههاى او را تر كرد . آنگاه بخرابهاى داخل گشته ، در آنجا مكانى خراب و بىدريافت . بدان مكان داخل شد كه خود را از بارش نگاه دارد . ولى جامههاى او از بارش تر بود و سرشك از چشمانش فرو ميريخت و ميگفت : من از دست اين پليدك بكجا بگريزم ؟ اى پروردگار ، از تو مسئلت ميكنم كه كسى را به من برسانى كه مرا بشهرهاى دور رساند . چنانچه اين زن ، راه بر من نشناسد . پس هنگامى كه او نشسته و گريان بود ، ديوار خرابه بشكافت و شخصى بلندقامت زشتروى بدر آمد و از او پرسيد : اى مرد ، ترا چه روى داده كه امشب مرا مضطرب كردى ؟ من دويست سالست كه در اين مكان ساكنم . كسى را نديدم كه بدين مكان داخل شود و آنچه تو كردى ، بكند . تو مقصود خويش به من بگوى كه حاجت تو برآرم كه دلم بر تو بسوخت . پارهدوز جواب داد : تو كيستى و كار تو چيست ؟ آن شخص گفت كه : من خداوند اين مكانم . پس پارهدوز ، تمامت ماجراى خود و زن خويش را بيان كرد . آن شخص به او گفت : ميخواهى كه ترا بشهرى برم كه زن تو بر تو راه نيابد ؟ پارهدوز جواب داد : آرى . در حال ، آن شخص ، پارهدوز را بر پشت گرفته ، تا دميدن صبح بپريد و او را بر سر كوهى فرود آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .