مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

449

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون بامداد شد ، دربان كاروانسرا بسوى شيخ قافله آمده ، به او گفت : اين رنجور در نزد شما كيست كه امشب خواب بر ما حرام كرد ؟ شيخ گفت : ما او را در كنار دريا غريق يافتيم و ديرگاهيست كه در معالجت او همىكوشيم . او را بهبودى حاصل نگشته . دربان گفت : او را بشيخه راجحه بنماى . شيخ گفت : شيخهء راجحه كدامست و كار او چيست ؟ دربان گفت : در نزد ما دخترى است نكوروى كه نامش شيخهء راجحه است . هركس را كه دردى روى دهد ، بسوى او برند . شبى در نزد دخترك بروز آورد و در كمال عافيت صبح كند . شيخ قافله گفت : مرا بسوى آن دختر دلالت كن . دربان گفت : بيمار خويش بردار . شيخ ، بيمار برداشته ، با دربان همىرفتند و بزاويهء رسيدند . شيخ ، گروهى را ديد كه فرحناك بيرون مىآيند و گروهى ديگر با نذر و قربانىها بدرون همىروند . آنگاه دربان داخل گشته ، در پشت پرده بايستاد و دستورى خواسته ، گفت : اى شيخهء راجحه ، اين بيمار را درياب . شيخه گفت : او را بدرون پرده داخل كن . دربان ، او را بدرون پرده داخل كرد . عبد اللّه نظاره كرده ، ديد كه شيخه ، همان دختريست كه او را از مدينهء حجر آورده بود . پس عبد اللّه او را بشناخت و او نيز عبد اللّه را بشناخت . به يكديگر سلام دادند . عبد اللّه پرسيد : ترا بدين مكان كه آورده ؟ دخترك جواب داد : چون ديدم كه برادرانت ترا به دريا افكندند و از بهر من مخاصمت و منازعت آغاز نهادند ، من خود را به دريا افكندم . در حال ، ابو العباس خضر مرا گرفته ، بدين زاويه رسانيد و مرا در شفا دادن بيماران ماذون ساخت و در اين شهر ندا درداد كه : هركس را مريضى باشد ، نزد شيخهء راجحه شود . و با من گفت : در اين مكان مقيم باش تا اينكه شوهر تو بدين مكان آيد . پس هرمريضى كه بنزد من آوردند ، من او را دعا كردم ، از رنجورى خلاص شد . و نام من به همه عالم برفت . مردمان ، نذرها و قربانها به من آوردند . اكنون مالى بيكران در نزد من است و مرا غايت عزت و حشمت در ميان اهل اين بلاد هست . پس از آن دخترك دعا كرده ، دست به او بماليد . در حال بقدرت ذو الجلال