مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
450
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شفا يافت . و خضر عليه السلام هرشب آدينه نزد او حاضر ميشد . و از قضا آن شب ، شب آدينه بود . پس عبد اللّه و دخترك با طعامهاى لذيذ و فاخر تعشى كرده ، بانتظار خضر عليه السلام بنشستند و با يكديگر حديث ميكردند كه ناگاه خضر عليه السلام دررسيد و ايشان را از زاويه برداشته ، در قصر عبد اللّه بن فاضل بگذاشت . چون بامداد شد ، عبد اللّه خود را در قصر خويش يافت . در آن هنگام آواز قيل و قال شنيده ، سر از منظره بيرون كرد . برادران خود را ديد كه هريكى بچوبى آويخته . و سبب اين بوده است كه ايشان چون عبد اللّه را به دريا افكندند ، بامدادان ، گريانگريان برخاسته ، گفتند : برادر ما را جنيه از ميان ما بربود . پس از آن هديتى لايق مهيا كرده ، بسوى خليفه فرستادند و از اين حادثه آگاهش كردند . و منصب نيابت بصره و كوفه بطلبيدند . خليفه ، رسولى باحضار ايشان بفرستاده ، ايشان در نزد خليفه حاضر آمدند . خليفه از سبب حادثه جويان گشت . ايشان بدانسان كه تمهيد كرده بودند ، بازگفتند . خليفه را خشم افزون گشت و صبر كرد تا شب برآمد . و نزديك صبح برخاسته ، دوگانه بجا آورد و قبايل جنيان را بخواست . تمامى قبايل جنيان حاضر شدند . خليفه ، عبد اللّه را از ايشان بازپرسيد . سوگند ياد كردند كه كسى از ما متعرض او نگشته و ما را از او آگاهى نيست . آنگاه سعيده ، دختر ملك احمر پيش آمده ، زمين ببوسيد و خبر عبد اللّه را با خليفه حديث كرد . پس خليفه ، ايشان را اجازت بازگشتن داد . چون صبح برآمد ، ناصر و منصور را چندان تازيانه زدند كه بكردار خويشتن اعتراف كردند . خليفه فرمود ايشان را در پاى قصر عبد اللّه بر دار كنند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما عبد اللّه از قصر بيرون آمده ، امر كرد كه ايشان را به خاك سپارند . پس از آن خود سوار گشته ، متوجه بغداد شد و حكايت خود را با خليفه حديث كرد . و او را از كردار برادران بياگاهانيد . خليفه شگفت ماند و قاضى و شهود حاضر آورده ، كتاب دخترى را كه عبد اللّه از مدينه حجر آورده بود ، بعبد اللّه بنوشتند .