مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

448

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب نهصد و هشتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون عبد اللّه از بيدارى رنجه گشته ، قصد خواب كرد . برادرانش از بهر او خوابگاه بگستردند . آنگاه عبد اللّه جامه بركنده ، بخفت . و برادرانش در پهلوى او در خوابگاه ديگر بخسبيدند و صبر كردند تا عبد اللّه مستغرق خواب گشت . آنگاه برخاسته ، بسينهء او افتادند . عبد اللّه بيدار گشته ، ايشان را ديد كه بر سينهء او نشسته‌اند . گفت : اى برادران ، اين چه كردار است ؟ گفتند : ما برادر تو نيستيم و ترا نمىشناسيم . اى بىادب ، مرگ تو از زندگانى بهتر است . پس دستها بحلقوم او گذاشته ، بفشردند تا اينكه عبد اللّه بى خود گشت . و او را مرده پنداشتند . پس او را برداشته ، بدريائى كه در پاى قصر بود ، درافكندند . از قضا موجها او را در روى آب برداشته ، در اندك‌زمانى به آن سوى دريا رسانيد و بساحلش انداخت . و آنجا گذرگاه قافله بود . پس قافله بر او بگذشته ، او را در ساحل افتاده ديدند و بر او گرد آمده ، تفرج ميكردند . از قضا شيخ قافله مردى بود كه همهء علمها نيك مىدانست و بعلم طب ، معرفت تمام داشت و صاحب فراست و فطانت بود . گفت : اى مردم ، از بهر چه گرد آمده‌ايد ؟ گفتند : در اين مكان ، غريقى مرده افتاده . شيخ بسوى او رفته ، در وى تامل كرد و گفت : اى مردمان ، اين جوان را هنوز روان اندر تن است و اين جوان از برگزيدگان و اشراف مىباشد و در او اميد حيات هست . پس شيخ ، او را گرفته ، جامه بر وى بپوشانيد و تا سه منزل او را معالجت ميكرد تا اينكه عبد اللّه به خود آمد و ضعف بر وى مستولى بود . شيخ قافله او را با شربت‌هاى لطيف و غذاهاى مقوى معالجت ميكرد . و همواره سفر ميكردند تا اينكه پس از يك ماه بشهرى كه آن را شهر عوج ميگفتند ، برسيدند . پس از آن در كاروانسرائى فرود آمدند و بسترى افكنده ، عبد اللّه را در بستر انداختند . آن شب را تا بامداد همىناليد .