مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

431

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان متلبس گشته ، با شما سخن مىگويند . خداى من صانع و بت‌هاى شما مصنوع‌اند . پروردگار من از هيچ‌چيز عاجز نيست . اگر حق بر شما ظاهر شود ، پيروى كنيد و گرنه اصنام را ترك نكنيد . ايشان با آن شخص گفتند : برهانى از پروردگار خود بياور . آن شخص گفت : شما برهانى از اصنام خويشتن بياوريد . آنگاه ملك امر كرد هركس صنمى كه را پرستش ميكرد ، حاضر آورد . همهء بزرگان دولت و تمامت سپاه ، اصنام خويشتن در ديوان حاضر آوردند . ايشان را كار بدينگونه شد . و اما من در پشت پرده كه بديوان پدر مشرف بود ، نشسته بودم و مرا صنمى بود از زمرد سبز . پدرم او را نيز بخواست . من صنم خويش را نزد پدرم فرستادم . او را در پهلوى صنم پدرم گذاشتند . صنم او از ياقوت و صنم وزير از الماس بود و هريكى از بزرگان دولت و رعيت ، صنمى داشتند . پاره‌اى از عقيق و بعضى از مرجان و بعضى از عود قمارى و بعضى از آبنوس و بعضى از سيم سپيد و بعضى از زر سرخ و بعضى از چوب و بعضى از سفال . كه هركس به قدر مرتبهء خويش ، صنمى از بهر خود برگزيده ، پرستش ميكرد . پس آن شخص با پدر من گفت : اى پليدك ، از صنم خويش و از اين اصنام درخواه كه بر من خشم آورند . آن‌گاه اصنام را صف‌صف بداشت و صنم ملك را با صنم من بكرسى زرين مرصع بگذاشتند و پدرم برخاسته ، بصنم خويش سجده برد و با او گفت : اى پروردگار من ، در ميان اصنام از تو برتر و بزرگترى نيست . و تو ميدانى كه اين شخص در ربوبيت تو طعنه بر من مىزند و بسبب تو بر من استهزا مىكند و گمان دارد كه او را خدائى است از تو قوىتر . و ما را امر مىكند كه تو را عبادت نكنيم و پروردگار او را بپرستيم . تو بر وى غضب كن و او را نابود گردان . پدرم از آن صنم درخواست همىكرد . ولى صنم جواب نميداد و خطابى نميكرد و پدرم به او ميگفت : اى پروردگار من ، تو را اين عادت نبود كه جواب من بازنگوئى . از چيست كه پاسخ نمىدهى ؟ اگر غافلى ، هشيار شو و اگر خفته‌اى ، بيدار باش و با من سخن بگو و مرا يارى كن . پس او را بدست بجنبانيد . او هيچ نگفت و از