مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

432

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مكان خود نجنبيد آن شخص با پدرم گفت : از چيست كه صنم تو سخن نميگويد ؟ پدرم گفت : او غافل و يا خفته است . آن شخص گفت : اى دشمن خدا ، چگونه خداى ترا بپرستم كه سخن نميگويد و بر چيزى قادر نيست ؟ و از بهر چه پرستش خدائى نكنم كه غايب نميشود و غفلت نميكند و خواب و وهم و سهو بر وى راه ندارد و بر هرچيزى قادر است ؟ ولى خداى تو عاجز است و دفع مضرت از خود نتواند كرد . چگونه دفع مضرت او تو تواند نمود ؟ تو به چشم خويش ، عجز او را ببين . پس آن شخص پيش آمده ، سرپائى بر آن صنم زد . صنم بيفتاد . ملك در خشم شد و حاضران را گفت : اين كافر ، سرپا بخداى من همىزند . او را بكشيد . حاضران خواستند كه به قصد او خيزند . هيچكس از مكان خود برخاستن نتوانست . آن شخص ، اسلام بر ايشان عرض كرد . مسلمان نشدند . آن شخص گفت : اكنون غضب پروردگار بشما بنمايم . گفتند : بنماى . آنگاه دو دست برداشت . گفت : الهى و سيدى ، انت ثقتى و رجائى فاستجب دعائى . اى پروردگار من ، تو اين كافران را كه نعمتهاى تو ميخورند و ديگرى را مىپرستند ، سنگ گردان كه تو بر همه چيز قادرى . در حال ، خداى تعالى مردمان اين شهر را سنگ گردانيد . و اما من چون برهان او را بديدم ، مسلمان شدم و از آنچه بر ايشان رسيد ، سالم بماندم . پس از آن آن شخص نزديك گشته ، با من گفت : سعادت بر تو روى كرد و توفيق الهى ، يار تو گرديد . پس آداب اسلام بر من بياموخت . و در آن‌وقت ، سال عمر من هفت بود و اكنون سى ساله‌ام . پس من بآنشخص گفتم : اى خواجه ، نام خود با من بگو و مرا مدد كن با چيزى كه من او را قوت خود كنم . گفت : مرا نام ، ابو العباس خضر است . پس از آن بدست خود ، درخت انارى برنشاند و در حال ، برگ و بار آورد . با من گفت : از اين انارها بخور و خدا را پرستش كن . پس از آن تلاوت قرآن بر من بياموخت . اكنون بيست و سه سال است كه من خداى تعالى را مىپرستم و مرا قوت از اين درختست و خضر عليه السلام هرروز آدينه نزد من آيد . و او نام تو با من گفته و مرا بآمدن تو