مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

424

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اينكه راضى شدم كه با ايشان شريك گشته ، متاعهاى قيمتى در كشتى بنهاديم و خود نيز بكشتى نشسته ، از بصره سفر كرديم . و همىرفتيم تا بشهرى از شهرها برسيديم . در آنجا بيع و شرى ميكرديم و سود همىبرديم تا اينكه مال انبوه جمع آورديم . پس از آن بكوهى رسيديم . ناخدا لنگر انداخته ، كشتى در دامن كوه بداشت و با ساكنان كشتى گفت : بدر شويد . شايد كه آبى شيرين پديد آوريد . در حال ، ساكنان كشتى بيرون شدند . من نيز بيرون آمده ، جستجوى آب ميكردم و هريكى بسوئى روان شديم . من بفراز كوه رفتم . ناگاه مارى سفيد ديدم كه ميگريخت و اژدهائى سياه در پى او همىدويد تا اينكه اژدها بمار سپيد رسيد . سر او را بدندان گرفته ، دم خود را بر دم او پيچيده ، آن مار فرياد زد . من دانستم كه اژدها برو ستم مىكند . مرا مهر بدان مار بجنبيد . سنگى به مقدار پنج رطل به آن اژدها افكندم . سنگ بر سر او آمده ، او را بكوفت . در حال ، آن مار سپيد از آن صورت به صورت دخترى نكوروى برگشت و روى به من آورده ، زمين ببوسيد و با من گفت : اى آدميزاد ، تو ناموس من نگاه داشتى و بر من نكوئى كردى . پاداش تو بر من واجب آمد . آنگاه اشارت به زمين كرده . زمين بشكافت و به زمين فرورفت و شكاف زمين بهم پيوست . من دانستم كه آن از جنيانست . و اما اژدها مشتى از خاكستر شد . من از آن كار شگفت ماندم و بسوى ياران خويش بازگشته ، حادثه با ايشان حديث كردم و آن شب را در دامنهء كوه بروز آورديم . بامدادان ، ناخدا بادبان برافراشته ، كشتى براند . تا بيست روز همىرفتيم تا اينكه آب شيرين تمام شد . ناخدا گفت : اى مردمان ، آب ما تمام شده و من راه گم كرده‌ام . راه بساحل نمىشناسم . ما را از اين سخن ، اندوهى سخت روى داده و آن شب را ببدترين احوال بسر برديم . و آن شب چنان بود كه شاعر گفته : شبى چو روز فراق بتان سياه و دراز * درازتر ز اميد و سياه‌تر ز نياز پس چون بامداد شد ، كوهى ديديم بلند . از ديدن آن فرحناك گشته ،