مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

425

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كشتى بسوى كوه برانديم . چون بپاى كوه رسيديم ، جملگى بجستجوى آب بيرون آمده . در آن كوه ، آبى نيافتيم . آنگاه من بفراز آن كوه برشدم . در پشت كوه ، شهرى ديدم بزرگ . ياران خود را نزد خود خوانده ، گفتم : به اين شهر كه در پشت كوه است ، نظر كنيد كه بىشك و ريب ، اين‌چنين شهر ، آب‌هاى خوشگوار خواهد داشت . اكنون بيائيد تا بسوى اين شهر شويم و از آنجا آب و آذوقه بازآوريم . ياران من گفتند : ما را بيم از آنست كه اهل اين شهر ، دشمنان دين باشند و ما را اسير كنند و يا اينكه ما را بكشند . آنگاه سبب هلاك خويشتن گشته ، از كار ناصواب بملالت و ملامت گرفتار آئيم ، چنانچه شاعر گفته : منه گام زنهار ناديده راه * ز ناديده ره ناگه افتى بچاه من گفتم : اى ياران ، مرا با شما كارى نيست . دو برادر خود برداشته ، بسوى اين شهر شوم . برادران من گفتند : ما نيز از اين كار هراس داريم . با تو بسوى شهر نخواهيم آمد . من گفتم : اگر شما نيز بيم داريد ، من ناچار به اين شهر روم و توكل به خدا كرده ، به قضاى او رضا دهم . شما در همين مكان بانتظار بنشينيد تا من بازگردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عبد اللّه گفت : اى خليفه ، من با برادران خود گفتم كه : شما بانتظار من بنشينيد تا من بازگردم . پس ايشان را در همان مكان گذاشته ، برفتم تا بدروازهء شهر برسيدم . ديدم شهريست بزرگ كه بناى عجيب و ديوار و برجهاى استوار دارد و درهاى آن از آهن چينى منقش نقشهاى زرين است . پس چون از دروازهء شهر داخل شدم ، دكه‌اى ديدم از سنگ كه مردى بر آن دكه نشسته و در ساعد او زنجيرى است از مس زرد كه چهارده كليد از زنجير