مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

415

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هرون الرشيد روزى از روزها تفقد خراج شهرها كرده ، ديد كه خراج همهء بلاد و اقطار در بيت المال جمع آمده ، مگر خراج بصره كه از او چيزى نرسيده . جعفر گفت : ايها الخليفه ، شايد نايب بصره را كارى اتفاق افتاده كه او را از فرستادن خراج مشغول كرده . اگر بخواهى ، بسوى او رسولى بفرستم . خليفه فرمود : ابو اسحق نديم موصلى را بفرست . جعفر به خانه بازگشته ، ابو اسحق را حاضر آورد و خطى نوشته ، به او گفت : بسوى عبد اللّه فاضل ، نايب بصره شو و ببين كه او را از فرستادن خراج ، چه چيز مشغول كرده و به زودى خراج از او گرفته ، بازآور . و اگر خراج حاضر نباشد و عبد اللّه ، عذر گويد ، او را با خود بياور تا عذر را خود با خليفه بگويد . ابو اسحق ، حكم خليفه را اجابت كرد و پنج هزار لشگر با خود برداشته ، ببصره روان گشت . چون ببصره رسيد ، عبد اللّه فاضل ، آمدن او بدانست . با خاصان خود بملاقات او بيرون رفت و او را باحترام و احتشام ببصره آورد و در قصر خويشتن جاى داد و بضيافت او بپرداخت . چون ابو اسحق بديوان برآمد ، بر كرسى بنشست . عبد اللّه فاضل را در پهلوى خود بنشاند و بزرگان ، هريكى در مقام خود بنشستند . پس از آن عبد اللّه فاضل بابو اسحق گفت : اى خواجه ، آمدن ترا سبب چيست ؟ ابو اسحق گفت : از بهر خراج آمده‌ام كه خليفه از خراج بصره جويان گشته ، ديد كه خراج بتأخير افتاده . گفت : اى خواجه ، كاش رنج سفر نميبردى و خود را در مشقت نمىافكندى كه خراج بالتمام حاضر است و همىخواستم كه فردا او را بفرستم . و لكن تو آمده‌اى . پس از سه روزهء ضيافت ، خراج را به تو تسليم كنم . و اكنون مرا فرض است كه هديتى از جملهء احسانهاى خليفه كه به من رسيده ، نزد تو آورم . ابو اسحق گفت : آنچه خواهى بكن . چون ساعتى برفت ، از ديوان برخاسته ، بقصرى نيكو رفتند . و عبد اللّه خوان از بهر او و همراهانش بنهاد . خوردنى خوردند و دست بشستند و قهوه و شربت به كار بردند و بمنادمت بنشستند تا ثلث شب بگذشت . پس از آن بر تختى از عاج ، خوابگاه گستردند . ابو اسحق در آنجا بخفت .