مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

416

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نايب بصره در نزديك او بر تخت جداگانه بخسبيد . ابو اسحق را بىخوابى بگرفت و به خيال اشعار و لطايف ، ثلث ثانيه شب بيدار بود كه ناگاه عبد اللّه بن فاضل از خوابگاه برخاسته ، كمربند بر ميان بست و مخزنى را گشوده ، تازيانه‌اى از آنجا بگرفته ، شمعى روشن برداشته ، از در قصر بدر شد . و گمانش اين بود كه ابو اسحق خفته . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عبد اللّه فاضل چون از در قصر بدر شد ، ابو اسحق تعجب كرد و با خود گفت : عبد اللّه اين تازيانه از بهر چه بگرفت و بكجا ميرود ؟ شايد قصد آزردن كسى دارد ؟ ناچار بايد من بر اثر او رفته ، ببينم كه امشب چه خواهد كرد . در حال ، ابو اسحق برخاسته ، نرم‌نرم بر اثر او همىرفت ، چنان كه عبد اللّه او را نميديد . تا اينكه عبد اللّه مخزنى ديگر گشوده ، مائده‌اى كه چهار ظرف طعام در آن بود ، با نان و آب برداشت و همىرفت تا بساحتى داخل شد . ابو اسحق در پشت در ايستاده ، از شكاف در نظاره همىكرد . ديد كه آن خانه ، خانه‌اى است وسيع و فرشهاى فاخر برو گسترده و تختى از عاج بميان ساحت اندر است و دو سگ با زنجيرهاى زرين بپايهء تخت بسته‌اند . پس از آن ابو اسحق ديد كه عبد اللّه ، مائده در مكانى گذاشته ، آستين برزد و يكى از آن دو سگ را بگشود . آن سگ ، خود را بدست و پاى او ميافكند و روى به زمين ميماليد . گويا كه زمين را بوسه ميداد و بآواز ضعيف ميناليد . پس از آن عبد اللّه دست و پاى او را بسته ، بزمينش انداخت و تازيانه گرفته ، او را همىزد تا اينكه سگ از خود برفت . او را در مكان خود فروبست . و سگ ديگر را گشوده ، با او نيز چنان كرد كه با اولين كرده بود . پس از آن دستارچه بيرون آورده ، سرشك از چشم و روى آنها پاك كرد و آنها را دلدارى