مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

414

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برميد و بهراس اندر شدم . آنگاه زن خود را با تمامت مال خود ببصره آوردم مرا حكايت همين بود و اين چيزها كه در خانه من ميبينى و نام جد تو متوكل بر آنها نقش گشته ، از جمله نعمتهاست كه جد تو بما احسان كرده . خليفه از حديث من در عجب شد و سخت فرحناك گشت . پس از آن كنيزك را با فرزندان خود در نزد خليفه آوردم . دست خليفه ببوسيدند . خليفه ، دوات و قلم خواسته ، بنوشت كه تا بيست سال ، خراج از املاك ما نگيرند و مرا بنديمى خويش برگزيد . و پيوسته به خدمت مشغول بودم تا اينكه مرگ ، ما را از يكديگر جدا كرد . فسبحان من لا يموت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و هشتم برآمد حكايت عبد اللّه فاضل گفت : اى ملك جوان‌بخت ، از جملهء حكايتها اين است كه : خليفه