مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

41

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خويشتن زيادت برين بر من مپسند . حسن گفت : اى مادر ، ترا آگاه كنم كه با زن من چه بايدت كرد . بدان كه جامهء پر او را در صندوقى گذاشته ، به زير خاك نهان كرده‌ام . تو آن جامه پاس دار كه مبادا ملكه بر آن جامه راه يابد و او را پوشيده ، بپرد و فرزندان خويش ببرد . كه من ديگر بار او را نتوانم پديد آورد و از حسرت او بخواهم مرد . اى مادر ، زينهار زينهار كه اين واقعه در نزد او بگوئى . كه او دختر ملك جانست و در پادشاهان جانّ از پدر او بزرگتر ، پادشاهى نيست . و بدان كه اين ملكه در نزد پدر خود ، عزيز است . تو خود ، خدمت او بجاى آور و او را نگذار كه از در بدر شود يا از منظره نظر كند . كه من ازو بيم دارم كه اگر او را حادثهء روى دهد ، من از بهر او خويشتن بكشم . مادر حسن گفت : اى فرزند ، اعوذ باللّه كه من ترا مخالفت كنم . مگر من ديوانه‌ام كه وصيتهاى تو بجا نياورم ؟ تو بخاطر آسوده سفر كن و به زودى بازگرد و دير مكن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن چون قصد سفر كرد ، زن خود بمادر بسپرد . از قضا زن ، سخنان ايشان بشنيد . پس از آن برخاست . زن و فرزندان و مادر خويش را وداع كرده ، دوباره ملكه را بمادر سپرده ، بخارج شهر برآمد و طبل بكوفت . اشتران حاضر آمدند . تحفهاى عراقيه باشتران بنهاد و خود نيز سوار گشته ، روان شد . و شبانروز ، كوه و هامون نورديد تا اينكه پس از ده روز بقصر دختركان رسيد و بنزد خواهران شد و هديتها حاضر آورد . چون خواهران ، او را بديدند ، فرحناك شدند و بسلامت او تهنيت گفتند و او را به عادت پيشين در غرفه جاى دادند و از مادر و زن او بازپرسيدند . حسن بايشان خبر داد كه زنش دو پسر زائيده . پس از آن خواهر حسن چون حسن را خوشوقت و بعافيت اندر ديد ، فرحناك گشته ، اين بيت برخواند :