مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

42

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

المنة للّه كه نمرديم و بديديم * ديدار عزيزان و به خدمت برسيديم و حسن تا سه ماه در نزد ايشان بعيش و شادى بسر برد . حسن را كار بدينجا رسيد . و اما مادر حسن و زن او پس از آنكه حسن سفر كرد ، زن حسن يك دو روز با مادر او بنشست . روز سيم گفت : سبحان اللّه . چگونه مىشود كه من در سه سال بگرمابه اندر نشوم ؟ اين بگفت و بگريست . مادر حسن را دل بر وى بسوخت و به او گفت : اى دخترك ، ما درين شهر غريبيم و شوهر تو حاضر نيست . اگر او در اينجا ميبود ، به خدمت تو قيام مىكرد . تو خود ميدانى كه من كسى را نميشناسم . و لكن اى دختر ، من آب گرم كرده ، سر ترا در خانه بشويم . ملكه گفت : اى خاتون ، اگر تو اين سخن با كنيزكان مىگفتى ، هرآينه آنها از تو فروختن تمنا ميكردند و در نزد شما نمىنشستند . اى خاتون ، مردان معذورند ، كه ايشان را رشك و حسد بسيار است و در نزد خود چنان گمان كنند كه اگر زن از خانه بيرون رود ، كارهاى پليدكان پيش گيرد . اى خاتون ، تو ميدانى كه زنان همگى يكسان نيستند . اگر زن ، خود غرضى نداشته باشد ، كسى برو غلبه نتواند كرد و اگر قصد كارى كند ، منع او از گرمابه ، سود ندارد . ملكه اين بگفت و بگريست و بخويشتن نفرين كرد . مادر حسن را دل بر وى بسوخت . در حال ، برخاسته ، چيزهائى كه بگرمابه اندر از بهر او ضرور ميشد ، مهيا كرد و او را برداشته ، بگرمابه برد . چون بگرمابه شدند و جامها بركندند ، زنان بنظاره ملكه ايستاده ، در صورت او حيران بودند و هركس كه برو ميگذشت ، از ديدن او سير نميشد . نام او در شهر شايع شد و زنان بر وى هجوم آوردند . از بسيارى زنان در گرمابه جاى سر سوزنى نماند . اتفاقا از بهر تفرج او كنيزكى از كنيزكان خليفه هرون الرشيد بگرمابه درآمد كه او را تحفهء عودزن ميگفتند . چون كنيزك بنزد ملكه رسيد ، در حسن و جمال او حيران شد و در آب فرونميرفت و تن نميشست . در برابر او نشسته ، بر وى هميگريست تا اينكه ملكه از شستشو فارغ گشته ، بيرون آمد و جامه در بر كرد و