مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
403
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و گرنه هلاك خواهى شد . پس چون بدكان رفتم ، وكيل من كه در بازار عطاران بود ، نزد من آمد . و او مردى بود سالخورده . با من گفت : اى خواجه ، چونست كه ترا دگرگون همىبينم و از بهر چه اثر حزن در تو آشكار است ؟ من تمامت ماجراى خويش به او حديث كردم . او گفت : اى فرزند ، آن دخترك از كنيزكان قصر خليفه است و خليفه او را دوست ميدارد . تو ازين مال كه دادهء درگذر و خويشتن به او مشغول مكن و اگر او نزد تو آيد ، به او متعرض مشو و ازو برحذر باش و مرا آگاه كن تا از بهر تو تدبيرى كنم ، و گرنه تلف خواهى شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شيخ به من گفت : مرا آگاه كن تا از بهر تو تدبيرى كنم ، و گرنه تلف خواهى شد . پس از آن شيخ ، مرا گذاشته ، برفت و آتش عشق دخترك در دل من فروزان بود . چون آخر ماه شد ، آن دخترك بسوى من آمد . مرا غايت فرح روى داد . دخترك گفت : از بهر چه در پى من افتادى ؟ من به او گفتم : فرط عشق و غايت محبت ، مرا به اين كار بداشت . پس در برابر او بگريستم . او نيز به من رحمت آورده ، بگريست و گفت : به خدا سوگند آنچه تو در دل دارى ، در دل من هزار چندانست . و لكن حيلتى نيست و جز اينكه در هريك ماه ترا ببينم ، راهى ندارم . پس از آن ورقهء به من داده ، گفت : اين را بفلان بن فلان بده كه او وكيل منست و آنچه درين ورقه هست ، ازو بستان . من گفتم : مرا حاجت بمال نيست . زر و مال و تن و جان من فداى تو باد . آنگاه دخترك گفت : به زودى در كار تو تدبيرى كنم كه به من توانى رسيد ، اگرچه من خود برنج اندر افتم . پس از آن مرا وداع كرده ، بازگرديد . در حال من بسوى شيخ عطار رفته ، ماجرى به او بيان كردم . آن شيخ ، مرا