مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
404
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بسوى خانهء متوكل آورد . من ديدم همان قصر است كه دخترك در آن قصر اندر شده بود . شيخ عطار بحيرت اندر مانده ، از بهر حيلتى ، فكرت همىكرد كه خياطى را در برابر منظرهء كه بدجله مينگريست ، بديد و به من گفت : ازين خياط به مقصود توانى رسيد . و لكن جيب خود را پاره كرده ، نزد خياط شو و به او بگو كه جيب ترا بدوزد و ده دينار زر به او ده . من روى بخياط آورده و دو شقهء ديباى رومى با خود برده ، بخياط گفتم : اينها را از بهر من چهار جامه بريده ، بدوز . چون خياط از بريدن و دوختن آنها فارغ شد ، من سه برابر اجرت بوى دادم . او دست برده ، جامها پيش من آورد . به او گفتم : اين جامها را به تو بخشيدم . پس ساعتى نزد او بنشستم و جامهاى ديگر در نزد او ببردم و به او گفتم : اين جامها بر دكان بياويز كه هركس خواهد اينها را شرى كند ، به فروش . خياط ، جامها دوخته ، بدكان بياويخت . هركس از قصر خليفه بيرون ميآمد و چيزى از آن جامها مىپسنديد ، من آن جامه به دو مىبخشيدم . تا اينكه روزى از روزها خياط به من گفت : اى فرزند ، همىخواهم كه حديث خود با من بگوئى از آنكه تو در نزد من صد حله بريدهء و هرحله از آنها قيمت گران داشته است و تو تمامت آنها را بخشيدهاى . اين كردار بكردار بازرگانان نميماند . كه ايشان از درمى مضايقت كنند . مگر سرمايهء تو چه مقدار است كه چندين بخشش همىكنى ؟ تو حديث خود را براستى با من بگو تا در پديد آوردن مقصود تو بكوشم . پس از آن گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه تو عاشق نيستى ؟ گفتم : آرى . خياط پرسيد : عاشق كيستى ؟ گفتم : بكنيزكى از كنيزكان قصر خليفه عاشقم . خياط گفت : نفرين خدا بر ايشان باد كه ايشان مردمان بفريبند . پس از آن پرسيد : آيا تو نام آن كنيزك ميشناسى ؟ گفتم : لا و اللّه . گفت : صفت آن كنيزك به من بگو . صفت آن كنيزك به او گفتم . خياط گفت : واى بر تو او از مغنيان خليفه است و خليفه او را دوست ميدارد . و لكن او را خادمكى هست . من ترا با خادمك او شناسا كنم . شايد كه آن خادمك ، سبب رسيدن تو بوى باشد . من با خياط در حديث بودم كه ناگاه خادمكى چون ماه شب چهارده