مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
399
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بدان كه در بغداد از من و پدر من توانگرتر كسى نبود و پدرم در بازار صرافان و عطاران و بزازان دكانها داشت و در هردكان ، وكيلى گذاشته و از همهگونه بضاعت فروچيده بود . در بازار صيرفيان در داخل دكان ، حجرهء داشت كه در آنجا بخلوت مينشست . و دكه ، مخصوص بيع و شرى بود . و پدرم با آنهمه خواسته بيكران ، جز من پسرى نداشت . چون او را مرگ دررسيد ، مرا نزد خود خوانده ، مادر مرا به من سپرد و مرا بپرهيزكارى وصيت كرد . پس از آن درگذشت و خليفه را عمر و دولت ، پاينده باد . آنگاه من مشغول لذتها شدم . از بهر خود ، صديقان گرفتم ولى مادر ، مرا از اين كار نهى ميكرد و ملامتم ميگفت . من سخن او نمىپذيرفتم تا همهء مال من برفت . آنگاه عقار و ضياع بفروختم . جز خانهاى كه در آنجا مسكن داشتم ، چيزى نماند . و آنجا خانهاى بود خوب . ايها الخليفه ، من با مادرم گفتم : هميخواهم كه اين خانه بفروشم . مادرم گفت : اگر اين خانه بفروشى ، جاى نشستن نخواهى يافت و در ميان مردم رسوا خواهى شد . من گفتم : اى مادر ، قيمت اين خانه پنج هزار دينار است . از قيمت او بهزار دينار ، خانهء شرى كنم و با باقى آن بتجارت مشغول شوم . مادرم گفت : آيا خانه را به اين قيمت به من ميفروشى يا نه ؟ گفتم : آرى ميفروشم . در حال ، صندوقى درآورده ، او را بگشود و ظرفى از آهن چينى بدر آورد كه در آن ظرف پنج هزار دينار بود . چون آن مال بديدم ، گمان كردم كه آن خانه پر از زر شد . مادرم گفت : اى فرزند ، گمان مكن اين مال ، مال پدر تو است . به خدا سوگند من اين مال را از پدر خود از براى وقت حاجت ذخيره كرده بودم . ايها الخليفه ، من آن مال از مادر خود گرفته ، بكردارهاى ناصواب خويش بازگشتم و با ياران به خوردن و نوشيدن بنشستم تا اينكه پنج هزار دينار تمام شد . و از مادر پند نپذيرفتم و به او گفتم : همىخواهم كه خانه را بفروشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .