مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
400
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو الحسن گفت : به مادرم گفتم : همىخواهم كه خانه را بفروشم . مادرم گفت : اى فرزند ، من ترا از فروختن آن نهى كردم . از آنكه ميدانستم تو به خانه محتاج هستى و بدينسبب من قيمت آن را به تو دادم . اكنون چگونه او را توانى فروخت ؟ من به او گفتم : سخن بر من دراز مكن . ناچار خانه را بايدم فروخت . مادرم گفت : تو خانه را به پانزده هزار دينار به من به فروش . به شرط اينكه كارهاى ترا من خود ، مباشر شوم . من خانه را به آن قيمت و با آن شرط بفروختم . آنگاه وكيلهاى پدر مرا حاضر آورد . بهر يكى از ايشان هزار دينار بداد و مال را زيردست خود گرفت و خود بداد و ستد مشغول شد و پارهاى از آن مال به من داد كه با او تجارت كنم . و به من گفت : تو در دكان پدرت بنشين . من آنچه مادرم گفت ، چنان كردم و بحجرهء كه در بازار صرافان بود ، بيامدم و نشسته ، ببيع و شرى مشغول شدم . و يك بر ده سود كردم تا آنكه مال من بسيار شد . چون مادرم حالت من نكو يافت ، آنچه كه در نزد خود از زر و گوهر و معدنيات ذخيره داشت ، بر من آشكار كرد و مرا حالت ، روزبروز بهتر و نيكوتر شد تا اينكه عقار و ضياع من به من بازگشت و حالتم چنان شد كه بود . و ديرگاهى بدان حالت بودم . وكيلهاى پدرم نزد من آمدند . من سرمايهها ، بايشان دادم . پس از آن حجرهء ديگر بدرون دكان بساختم . ايها الخليفه ، به عادت خويشتن در حجره نشسته بودم كه ناگاه كنيزكى درآمد كه از او نيكوتر ، چشم كسى نديده . به من گفت : اين حجرهء ابو الحسن خراسانى است ؟ گفتم : آرى . گفت : ابو الحسن در كجاست ؟ گفتم : من ابو الحسنم . و لكن ايها الخليفه ، مرا از حسن و جمال او ، عقل بزيان رفت و هوشم بپريد . پس آن دخترك بنشست و به من گفت : غلام خود را بگو كه سيصد دينار زر به من بشمارد . من بغلام گفتم كه : آن مقدار زر بوى بشمار . آن دخترك زرها گرفته ، بازگشت . و