مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
394
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سلطانست . گفت : اى والى ، اين پسر چنان مىنمايد كه قاتل نباشد . آنگاه فرمود كه بند از او بردارند . چون بند از او برداشتند ، حاجب گفت : او را نزد من آوريد . ابراهيم را پيش حاجب بردند . ابراهيم از بسيارى رنجها كه برده بود ، گونهء ارغوانيش زعفرانى گشته و حالتش دگرگون شده بود . حاجب پرسيد : اى پسر ، از قضيت خود خبر ده و بگو كه چرا تو با اين مقتول در اين مكانى ؟ چون ابراهيم بسوى حاجب نظر كرد ، او را بشناخت و با او گفت : واى بر تو . مگر مرا نمىشناسى ؟ من ابراهيم بن خصيبم . شايد كه تو از بهر من آمدهاى ؟ حاجب در وى تأمل كرده ، او را نيك بشناخت . در حال بر پاى وى افتاد . چون والى ، كردار حاجب را با آن پسر بديد ، گونهاش زرد گشت . آنگاه حاجب با والى گفت : واى بر تو ستمكار . همىخواستى پسر سلطان مصر را بكشى ؟ والى ، دامن حاجب را ببوسيد و گفت : اى خواجه ، من او را در چنين حالت ، چگونه توانستم شناخت ؟ كه ما او را در اين مكان ديده ، دخترك را در پهلوى او كشته يافتيم . حاجب گفت : واى بر تو . ولايت بر تو سزاوار نيست . از آنكه اين پسريست كه از عمر او پانزده سال بيش نرفته و او تاكنون گنجشكى نكشته است . چگونه ميتواند آدمى را بكشد ؟ تو او را مهلت ندادهاى و از حالتش نپرسيدهاى . پس از آن با والى گفت : كشندهء دخترك را جستجو كنيد . و دوباره خادمان والى بگرمابه داخل گشته ، كشندهء دخترك را پديد آوردند و او را گرفته ، نزد والى بردند . پس والى ، او را گرفته ، روى بدار الخلافه گذاشت و خليفه را از ماجرى آگاه كرد . هرون الرشيد بكشتن كشندهء دخترك فرمان داد . پس از آن پسر خصيب را بخواست . چون ابراهيم در برابر خليفه حاضر شد ، خليفه بر روى او بخنديد و با او گفت : قضيت خويش بازگوى و ماجرى بيان كن . ابراهيم ، حكايت خود را از آغاز تا انجام بيان كرد . اين كار بر خليفه دشوار شد . در حال ، مسرور سياف را ندا داد و به او گفت همين ساعت بخانهء ابو القاسم صندلانى رفته ، او را با دخترك بياورد . در حال ، مسرور برفت و بخانهء صندلانى هجوم آورده ، دخترك را ديد كه