مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
395
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از گيسوانش آويخته و از هلاكش چيزى نمانده . آنگاه مسرور ، دخترك را بگشود و او را با صندلانى بازآورد . چون خليفه ، دخترك را بديد ، از جمال او عجب آمدش . پس از آن فرمود كه دستهاى صندلانى كه اين دخترك را آزرده ، ببرند و او را بر دار كرده ، اموال و املاك او را بابراهيم دهند . خادمان چنان كردند كه خليفه بفرمود . در آن هنگام ، ابو الليث ، حاكم بصره ، پدر جميله دررسيد و از ابراهيم بن خصيب بخليفه شكايت كرد و از خليفه داورى خواست . خليفه گفت : ابراهيم اگر دختر ترا بىاجازت تو آورده ، او را از هلاك نيز خلاصى داده . پس خليفه بحاضر آوردن پسر خصيب بفرمود . چون حاضر آمد ، خليفه بابو الليث گفت : مگر راضى نيستى كه چنين پسر خوبروى كه پسر سلطان مصر است ، داماد تو شود ؟ ابو الليث جواب داد : اكنون راضى شدم . آنگاه خليفه ، قاضى و گواهان حاضر آورده ، دخترك به ابراهيم تزويج كرد و همهء اموال صندلانى برو بخشيده ، از بهر او سازوبرگ سفر مهيا كرده ، او را بسوى مصر فرستاد . ابراهيم با دخترك بعيش و طرب همىزيستند تا اينكه برهمزنندهء لذات بر ايشان بتاخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و چهارم برآمد حكايت شجرة الدر و از جملهء حكايتها اى ملك جوانبخت ، اين است كه : خليفه معتضد باللّه ، 21 بلندهمت و شريف النفس بود . و در بغداد ، ششصد وزير داشت كه از او كارهاى مردم ، هيچگونه پوشيده نمىماند . پس روزى با ابن حمدون از بهر تفرج رعيتها بيرون آمدند كه خبرهاى مردم بشنوند و حالت ايشان بدانند .