مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

393

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سپر زخم حادثات شده است * دل پرتير همچو تركش من پس از آن فريادى برآورده ، بى خود بيفتادم . سياف بر من رحمت آورد و گفت : به خدا سوگند كه اين پسر بقاتل نميماند . والى گفت گردن سياف بزدند . پس از آن مرا در نطع بنشاندند و چشمان مرا ببستند . سياف از والى دستورى خواست كه گردن من بزند . فرياد واغربتا برآوردم . ناگاه سوارى چند برسيدند و گوينده‌اى ميگفت : اى سياف ، دست از او نگاه دار . و آمدن ايشان سبب عجيب داشته و او اين بود كه خصيب ، سلطان مصر ، حاجبى بسوى خليفه هرون الرشيد روانه ساخته ، هديتها و تحفها و كتابى در صحبت او فرستاده و مضمون كتاب اين بود كه : ساليست پسر من ناپديد گشته و شنيده‌ام كه او در بغداد است . و مقصود از احسان خليفه اينست كه به جستجوى او بفرمايد تا در تفحص او كوشش كنند . چون او را پديد آورند ، در صحبت حاجب بسوى من فرستند . چون خليفه كتاب بخواند ، والى را فرمود كه او را جستجو كنند . و پيوسته والى از خبر او جويان بود تا اين‌كه گفته شد كه او در بصره است . خليفه را از اين خبر آگاه كردند . آنگاه خليفه كتابى نوشته ، بحاجب مصرى داد و او را رفتن بصره بفرمود و جماعتى از اتباع وزير با حاجب همراه كرد . حاجب ، همان ساعت بجستجوى پسر خواجه بيرون رفت و آن پسر در نطع نشسته و جلاد را تيغ در كف ايستاده ديد . بانگ بر سياف زد كه : او را مكش . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حاجب گفت : او را مكش . والى چون حاجب را بديد و او را بشناخت ، از بهر او پياده گشت . حاجب با وى گفت : اين پسر كيست و كار او چيست ؟ والى ، خبر وى با او بازگفت . حاجب نمىدانست كه او ابراهيم پسر